صفحه اصلي
نقشه سايت
تماس با ما
 
   

مطالعات قرآنی در غرب

 انگیزه‌ها، ویژگی‌ها و بازتاب آن در ایران

 

اگر امکان دارد تصویری کلی از آنچه در غرب با عنوان «مطالعات قرآنی» جریان دارد برای ما ترسیم کنید.

مواجهه‌ی غربیان و غیرمسلمانان با قرآن تاریخی بس دراز دارد و فراز و فرودهای فراوانی را پشت سر گذاشته است. در بررسی آثار تألیف‌شده درباره‌ی قرآن در غرب، همچون هر پدیده‌ی دیگر، باید علل و زمینه‌های پیدایی آن را با توجه به سیر تاریخی و بستر شکل‌گیری آن کاوید. بنابراین اجازه دهید پیش از ارزیابی این آثار و اظهارنظر درباره‌ی آنها توضیحاتی در این باره عرض کنم. بی‌شک آنچه امروزه از آن با تعبیر «مطالعات قرآنی در غرب» یاد می‌شود زاییده‌ی تحولات تاریخی و متأثر از رخدادهای گوناگون فکری، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی است. درست همان‌طورکه نویسندگان مسلمان به کتابهای مقدس ادیان دیگر به ویژه یهودیت و مسیحیت توجه کرده‌اند، محققان غیرمسلمان به‌ویژه عالمان یهودی و مسیحی نیز به قرآن گرایش داشته‌اند. نخستین تلاشهای آنان در این زمینه به نخستین سده‌های اسلامی و سده‌های هشتم و نهم میلادی بازمی‌گردد. به‌مدت چند قرن، عمده‌ی آثار مسیحیان درباره‌ی قرآن ریشه در مسائل جدلی داشت و در قالب ردیه‌نویسی‌های تند علیه پیامبر اسلام و انکار وحیانیت قرآن صورت می‌گرفت. در قرون وسطا این کار بسیار رواج داشت که غیرمسلمانان می‌خواستند جایگاه قرآن را به مثابه وحی الهی بی‌اعتبار سازند. اما در قرن پانزدهم میلادی، امپراتوری عثمانی (نماینده‌ی تمدن اسلامی) بر امپراتوری روم شرقی (نماینده‌ی تمدن مسیحی) در میدان جنگ و نبرد نظامی پیروز شد و این رخداد تأثیر مهمی بر نحوه‌ی نگاه غربیان به قرآن گذاشت. به این معنا که  از آن پس اروپاییان قرآن را به عنوان کتاب مقدس امپراتوری عثمانی که تمدن غالب بود می‌دیدند و مطالعه‌ی قرآن را از این زاویه آغاز کردند. قرون شانزدهم تا هجدهم میلادی را می‌توان سده‌های آغازین و دوره‌ی اولیه‌ی شکل‌گیری اسلام‌شناسی در غرب دانست. در طی این سده‌ها قرآن به زبانهای عمده‌ی اروپایی ترجمه شد. اگرچه ترجمه‌ی قرآن به زبانهای اروپایی محملی برای شناخت عمیق‌تر و دقیق‌تر اسلام ایجاد کرد، شناخت‌های این دوره نیز بیشتر در خدمت اهداف جدلی و ردیه‌‌نگارانه قرار گرفتند. در این چند قرن همچنین دانشکده‌های مطالعات خاورشناسی در بسیاری از شهرهای مهم اروپا تأسیس شدند که در آنها زبانهای عربی، فارسی و ترکی تدریس می‌شدند. قرآن به مثابه یک متن توجه غربیان متخصص در فیلولوژی را به خود جلب کرد و آثار فراوانی را درباره‌ی قرآن تألیف کردند. از قرن نوزدهم به این سو، به‌تدریج جریانی پدید آمد که بنا داشت فارغ از انگیزه‌های قرون وسطایی و دغدغه‌های نظام کلیسایی و در قالب مطالعه‌ای بی‌طرفانه و غیرجدلی به شناخت اسلام و قرآن بپردازد. در اواسط قرن نوزدهم با پدید آمدن گفتمان خاور‌شناسی رفته‌رفته حوزه‌ی مطالعات اسلامی به‌عنوان حوزه‌ی مستقل پژوهشی سر برآورد و همگام با قواعد حاکم بر مطالعه‌ی علمی و پژوهش آکادمیک در دنیای مدرن به مطالعه‌ی اسلام و قرآن پرداخت.

بنابراین، آنچه در نوشته‌های تحقیقی با عنوان «مطالعات قرآنی در غرب» از آن یاد می‌کنند به طور خاص از اینجا آغاز می‌شود، چراکه پیش از این دوره، مواجهه‌ی غرب مسیحی با قرآن عمدتاً در قالب ادبیات جدلی و همنوا با اهداف کلیسا بود. مطالعات قرآنی در غرب، به معنایی که مراد من است، با آثار کسانی چون آبراهام گایگر و تئودور نلدکه که هر دو آلمانی بودند پی‌ریزی شد.

 

چه انگیزه‌ها و اهداف مهمی را می‌توان برای محققان حوزه‌ی مطالعات قرآنی در غرب برشمرد؟

اجازه دهید قبل از پاسخ به این پرسش یادآوری کنم که نباید وارد مغالطه‌ی «خلط بین انگیزه و انگیخته» شویم. ببینید، اگرچه ممکن است پرسش درباره‌ی انگیزه‌ و هدف در کارهای پژوهشی پرسشگر را در فهم آن کار کمک کند، اما گاهی اعتبار و عدم اعتبار یا صحت و سقم روش یا نتایج آن پژوهش را می‌توان مستقل از انگیزه‌ها و اهداف پژوهشگر بررسی کرد. به عبارتی دیگر، گاه ممکن است حتی دشمن ما با هر انگیزه و هدفی که خوشایند ما نیست کاری «علمی» انجام دهد، که روشها و نتایج آن برای ما مفید باشد. با این حال، تأکید می‌کنم که از حدود یکصدوپنجاه سال اخیر به این سو انگیزه‌های اسلام‌شناسی در غرب  از دغدغه‌های کلیسایی و جدل دینی فاصله گرفته و انگیزه‌های آکادمیک و علمی جایگزین آن شده است. در ضمن، باید به این نکته توجه داشت که در گذشته‌ی دور و به‌اصطلاح در سده‌های میانه ادبیات حاکم بر روابط ادیان گفتمان غالب جدل و ردیه‌نویسی و دفاعیه‌نگاری بود و در سوی دیگر نیز عالمان مسلمان عمدتاً در  مواجهه با دیگر ادیان به همین روش عمل می‌کردند. اما در غرب، پس از دوره‌ی روشنگری و از میان رفتن حاکمیت کلیسا و غلبه‌یافتن گفتمان علم و تحقیق و پدیدآمدن فلسفه‌های جدید، مطالعات ادیان نیز دستخوش تغییر و تحولات اساسی شد.   

مسلماً آنچه گفته شد به این معنا نیست که در یکصدوپنجاه سال اخیر انگیزه‌های جدلی و برآمده از تعصبات دینی و آمیخته با اهداف سیاسی به‌کلی در غرب از میان رفتند و هدف همه‌ی کسانی که درباره‌ی قرآن چیزی نوشته‌اند و کاری کرده‌اند حقیقت‌جویی محض و کشف و جستجوی علمی بوده است. نباید فراموش کرد که سده‌ی نوزدهم و نیمه‌ی اول سده‌ی بیستم میلادی دوره‌ی اوج‌گیری فعالیتهای استعماری و تبشیری غربیان در مناطق مختلف جهان اسلام است و در همین دوره بود که رساله‌های جدلی کشیشان و مبشرانی چون هنری مارتین در ایران و شبه‌قاره در رد و نفی اسلام و قرآن منتشر شدند. عالمان مسلمان نیز البته پاسخهای مفصلی به این نوشته‌ها دادند و طبیعتاً رویکرد آنان نیز مشابه هم‌قطاران مسیحی‌شان بود. حتی امروزه نیز در گوشه‌ای از مغرب‌زمین و در بخشی از اروپا و آمریکا ممکن است افراد یا گروههایی پیدا شوند که به روشهای قرون وسطایی با اسلام و قرآن مواجه شوند. اما مهم این است که در تاریخ‌نگاریهای خود محققان غربی در بررسی سیر مطالعات قرآنی در غرب افراد و آثار این‌چنینی هرگز جایگاهی ندارند و نامی از آنان برده نمی‌شود.

در نوشته‌های فارسی و عربی که به بررسی اهداف و انگیزه‌های غربیان در قرآن‌شناسی می‌پردازند معمولاً به مفاهیم و پدیده‌هایی چون «فعالیتهای تبشیری»، «اهداف استعماری» و از همه مهم‌تر «انگیزه‌های استشراقی» اشاره می‌شود. به‌راستی معتقدم که ما باید درباره‌ی این پدیده‌ها تحقیق جدی کنیم. شگفت‌انگیز است که ما همچنان در نقد محصولات پژوهشی غربیان درباره‌ی قرآن در سده‌ی بیست‌ویکم از تعابیری چون «قرآن‌پژوهی مستشرقان» استفاده می‌کنیم، در حالی‌که در دنیای جدید و پس از جنگ جهانی دوم و تغییر و تحولات اساسی در جغرافیای سیاسی جهان دشوار بتوان «انگیزه‌های استشراقی» را توضیح داد.

 

برای فهم بهتر مطالعات قرآنی در غرب چه ویژگی‌هایی را برای آن می‌توان در نظر گرفت؟

پرسش خیلی خوبی است. در پاسخ به این پرسش شما، من بی‌آنکه قصد استقصای همه‌ی ویژگیها را داشته باشم، صرفاً می‌کوشم با طرح چند نکته به روشن شدن پاسخ اندکی کمک کنم. نکته‌ی نخست اینکه باید توجه داشت که رشته‌ی مطالعات عهدین در غرب که سابقه‌ی طولانی‌تری دارد بر شکل‌گیری مطالعات قرآنی به‌شکل امروزی‌اش تأثیرگذار بوده، به‌نحوی که مبانی، روشها و ویژگی‌های اصلی رشته‌ی مطالعات کتاب مقدس به‌نوعی به رشته‌ی مطالعات قرآنی انتقال یافته است. در قرن هجدهم و نوزدهم، فرایند نقد کتاب مقدس اعتقاد به وحیانیت عهدین را به حاشیه برد. بعدها، غربیان متخصص در زبانهای سامی و آشنا با مطالعه‌ی تاریخی‌ـ انتقادی عهدین با همان پیش‌فرضها به سراغ قرآن رفتند، و در مطالعه‌ی قرآن نیز همچون مطالعه‌ی عهدین پیش‌فرضهای اعتقادی را بی‌ارتباط با کار پژوهش دانستند و کوشیدند این انگیزه‌ها و پیش‌انگاشته‌ها را در کار قرآن‌پژوهی داخل نکنند. بدین ترتیب، در مطالعه‌ی آثار قرآن‌پژوهی غربیان در دوره‌ی جدید باید به این نحوه‌ی نگرش آنان به متن مقدس توجه داشت.

دومین نکته آن است که مطالعات قرآنی در غرب عمدتاً به‌صورت آکادمیک و دانشگاهی انجام می‌گیرد و به عبارتی جایگاه این مطالعات محافل علمی با معیارهای شناخته‌شده در گفتمان آکادمیک است نه کلیسا و محافل دینی با معیارهای اعتقادی و مذهبی. مسلماً در اروپا و آمریکا دانشکده‌ها و گروه‌های مطالعات قرآنی یا مثلاً چیزی شبیه به گروه یا دانشکده یا دانشگاه «قرآن و حدیث» وجود ندارد، آن‌گونه که در کشورهای اسلامی و کشور خودمان می‌بینیم. بلکه بسیاری از پژوهشهایی که در سالهای اخیر به دست ما می‌رسد، بسته به کشورهای مختلف، در دانشکده‌های مطالعات ادیان، مطالعات زبانهای سامی، مطالعات خاورمیانه و نظایر اینها در دانشگاههای معروف دنیا انجام می‌شود و از جانب مؤسسات بزرگ انتشار می‌یابد. بنابراین، رویکرد کلی آنها به مطالعات اسلامی و قرآنی اساساً با رویکرد ما متفاوت است. آنان موضوع را به اهداف ترویجی و تبلیغی و مدافعانه بررسی نمی‌کنند بلکه پژوهشهای آنان در قالب تحقیقات علمی است و شاخه‌ای از پژوهشهای کلی آنان درباره‌ی دین، زبان، تاریخ، ادبیات و نظایر اینها به شمار می‌آید. به همین دلیل است که در عمده‌ی موارد ساختار و محتوای قرآن‌پژوهی غربیان با آنچه ما در جامعه‌ی خودمان می‌بینیم کاملاً تفاوت دارد و حتی گاه لحن و حال‌وهوای مقاله‌ها یا کتابها برای برخی خوانندگان ایرانی ناخوشایند است.

نکته‌ی سوم اما این است که مطالعات قرآنی در غرب پدیده‌ای تک‌صدایی نیست و پژوهشگران این حوزه در غرب رهیافتها و روشهای گوناگونی دارند و از این رو نتایج کارهایشان متفاوت است. مطالعات قرآنی به‌مثابه یک زمینه‌ی مستقل و تمام‌عیار پژوهشی گفتمانی متنوع و متکثر است به‌نحوی که شاید بتوان از حضور مکاتب گوناگونی در آن سخن گفت که برخی از آنها شاید با برخی دیگر هیچ‌گونه سازگاری نداشته باشند. اسلام‌شناسان غربی نیز، همچون اسلام‌شناسان مسلمان و نظیر پژوهشگران هر رشته‌ی دیگری، زبان، فرهنگ، خاستگاه، مذهب و زمینه‌ی تحصیلی مخصوص به خودشان را دارند که حتماً در مبانی و رویکرد کلی آنها به اسلام و قرآن اثرگذار بوده است. همان‌طورکه در میان محققان مسلمان افراد ظاهرگرا و تأویل‌گرا یا سنتی و تجدیدنظرطلب وجود دارند، چه‌بسا تقسیم‌بندی‌های مشابهی را بتوان در میان محققان غربی یافت. بعید نمی‌نماید که محققی غربی به نظریه‌ای دست یابد که مؤید عقاید راست‌کیش‌ترین مسلمانان یا اصلاح‌گراترین آنها باشد.

نکته‌ی دیگری که مایلم اشاره کنم آن است که در چند دهه‌ی اخیر دست‌اندرکاران مطالعات قرآنی در غرب لزوماً غربیان و غیرمسلمانان نیستند. در واقع، بخشی از آنچه در این سالها به‌زبانهای اروپایی و به‌ویژه انگلیسی درباره‌ی قرآن منتشر می‌شود نوشته‌ی محققان مسلمان است. در سالهای اخیر، ارتباط محققان مسلمان و غیرمسلمان در غرب به‌نحو فزاینده‌ای در حال گسترش است. همایشهای بین‌المللی با موضوع مطالعات آکادمیک قرآنی، تدریس استادان غیرمسلمان در دانشگاههای جهان اسلام، حضور  محققان و دانشجویان مسلمان در مؤسسات غربی در مقاطع دکتری و پست‌دکتری و همچنین گردش آزاد اطلاعات از طریق اینترنت فرصتهای همکاری علمی میان این دو گروه را تسهیل و تسریع کرده است. بنابراین، به خلاف گذشته، نباید نوشته یا پژوهشی درباره‌ی قرآن و اسلام را به مجرد اینکه به زبانی اروپایی است کنار گذاشت و گمان برد که محققی غربی آن را نوشته است. به‌علاوه، حتی اگر این نوشته‌ها به قلم مسلمانان نباشد، همین حضور فیزیکی دانشجویان و محققان مسلمان در محافل آکادمیک غربی و ارتباطات الکترونیکی و مجازی آنها با هم‌قطاران غربی بر چندوچون مطالعات قرآنی در غرب اثرگذار خواهد بود.

بی‌تردید نکات روشنگر دیگری هم می‌توان افزود. اما برای پرهیز از تطویل توضیحاتم را این‌گونه جمع‌بندی می‌کنم که مطالعات اسلامی در غرب به‌طور عام و مطالعات قرآنی به طور خاص جای  خود را به عنوان زمینه‌ای پژوهشی در محافل آکادمیک غربی پیدا کرده و به تدریج ویژگیهای مورد نیاز برای تبدیل شدن به این وضعیت را یافته و همچنان با سرعتی فزاینده در حال گسترش و تکمیل است. پژوهشهای منتشرشده در مطالعات قرآنی، همچون هر زمینه‌ی پژوهشی دیگر، غث و سمین دارد، قوی و ضعیف دارد، دقیق و نادقیق دارد. اما برای فهم عمیق این زمینه‌ی پژوهشی باید این آثار را به زبان اصلی آنها خواند، آنهایی را که ارزش دارد ترجمه کرد، سیر تاریخی و گونه‌شناسی آنها را به‌دقت مطالعه کرد و البته آنها را مورد نقد و بررسی قرار داد. نکته‌ی مهم اما رعایت آداب و قواعد پژوهشی برای مواجهه با این آثار است.

 

از میان آثار قرآن‌پژوهی در غرب، چه آثار شاخصی را می‌توان معرفی کرد؟

در نیمه‌ی دوم قرن نوزدهم آثار دوران‌سازِ گوستاو وایل، آبراهام گایگر و تئودور نلدکه تألیف شدند که امروزه همچنان الهام‌بخش‌ مطالعات اخیرند. در پی اینان، تا اواسط قرن بیستم، نویسندگان مشهوری چون ایگناتس گلدتسیهر، آرتور جفری و رودی پارت آثار ماندگاری به‌جای گذاشتند. در نیمه‌ی دوم قرن بیستم بحثهایی نوین به مطالعات قرآنی راه یافت به‌نحوی که می‌توان آن را دوران شکوفایی مطالعات قرآنی در غرب به حساب آورد. در این فرصت اندک بی‌تردید نمی‌توانیم حتی فهرست‌وار به مهم‌ترین کتابهای تألیف‌شده در حوزه‌ی قرآن‌پژوهی در غرب اشاره کنیم. تنها شاید بتوان نام شخصیت‌های سرشناس این حوزه را ذکر کرد و به برخی تألیفات شاخص آنان اشاره‌ای اجمالی داشت. در امتداد تألیف نلدکه که ویراست نخست آن در 1860 میلادی به چاپ رسید کسانی چون ریچارد بل بریتانیایی و رژی بلاشر فرانسوی آثاری شاخص درباره‌ی تاریخ نزول و تدوین و قرائات قرآن تألیف کردند. از جمله‌ی افراد قابل ذکر در این دوره همچنین آرتور جفری انگلیسی است که پروژه‌ی او تهیه‌ی متنی انتقادی از قرآن بر مبنای مصاحف و قرائات مأثور بود.  اثر مهم جفری درباره‌ی واژه‌های دخیل قرآن نیز در این دوره تألیف شد، که علاوه بر اینکه بخشهایی از آن متأثر از آثار پیشینیان در این باره بود، حاوی نکات و اطلاعات جدید و ارزشمندی بود که الهام‌بخش آثار پس از خود شد. در مجموع، در نیمه‌ی نخست قرن بیستم عمده‌ی نوشته‌ها یا در امتداد اثر گایگر به بررسی خاستگاه‌های اسلام و ارتباط قرآن با منابع یهودی و مسیحی می‌پرداختند یا با تداوم اثر نلدکه به تاریخ انتقادی متن قرآن و تاریخ‌گذاری آیات و سور یا سبک زبان قرآن اختصاص داشتند. اما از این حیث می‌توان از یک کتاب به عنوان استثنا یاد کرد و آن هم کتابی است از ایگناتس گلدتسیهر، خاورشناس مجاری، با نام گرایشها در تفسیر قرآن، که در 1920 میلادی منتشر شد. گلدتسیهر در این کتاب به بررسی تاریخ روشها و گرایشهای عالمان مسلمان در تفسیر قرآن پرداخت و به ‌نوعی سنگ‌بنای شاخه‌ای از مطالعات قرآنی یعنی تفسیرپژوهی یا روش‌شناسی تفاسیر را گذاشت که تا آن زمان هم در غرب  و هم در جهان اسلام بی‌سابقه بود و امروزه یکی از جذاب‌ترین موضوعات پژوهشی در مطالعات قرآنی به شمار می‌رود.

در نیمه‌ی دوم قرن بیستم و پس از پایان جنگهای جهانی اول و دوم، بحثهایی نوین به مطالعات قرآنی راه یافت و شاید بتوان این بازه‌ی زمانی را دوران شکوفایی مطالعات قرآنی در غرب به حساب آورد. رفته‌رفته حوزه‌های دیگر مطالعاتی نظیر مردم‌شناسی، جامعه‌شناسی، دین‌پژوهی و نقد ادبی به حوزه‌ی مطالعات قرآنی راه یافتند، هرچند خودِ این حوزه‌های پژوهشی نیز تا حدودی در غرب نوپا بودند، اما رهیافت‌ها و دستاوردهای آنها  موجب گسترش مرزهای مطالعات اسلامی و قرآنی ‌شد. همچنین آثاری پدید آمدند که به طور جدی به مفهوم‌شناسی قرآن اختصاص یافتند. در این دوره بررسی مفاهیم اخلاقی، اعتقادی و حقوقی قرآن از یک‌سو و پژوهش درباره‌ی مفاهیم وجودشناختی و معادشناختی قرآن از دیگرسو عمده‌ی مباحث این آثار را تشکیل می‌دادند. دو اثر مهم توشیهیکو ایزوتسو به زبان انگلیسی درباره‌ی معناشناسی قرآن از آثار شاخص این دوره‌اند. باید اضافه کنم که در نیمه‌ی دوم قرن بیستم شاهد حضور فعال برخی محققان مسلمان در دانشگاههای غربی هستیم. دو تن از مشهورترین چهره‌های دانشگاهی در آمریکا که هر دو اصالتاً پاکستانی بودند و آثارشان را به انگلیسی منتشر می‌کردند عبارت بودند از داوود رهبر و فضل‌الرحمان، که اولی کتابی درباره‌ی نظام اخلاقی قرآن نوشت و دومی اثری درباره‌ی مضامین اساسی قرآن تألیف کرد. در نیمه‌ی قرن گذشته نیز آثار متعددی درباره‌ی خاستگاه قرآن تألیف شد که کار گونتر لولینگ و کریستف لوکسنبرگ  که هر دو به آلمانی منتشر شدند شایان ذکرند. در هر دوی این آثار تأکید بر برجسته کردن فرضیه‌ی خاستگاه مسیحی قرآن است. لوکسنبرگ (که نام مستعار نویسنده است) مدعی است که از قرآن خوانشی سریانی‌ کرده و صورت اصلی سریانی بسیاری از واژه‌های قرآنی را به دست داده است. هر دوی این آثار حتی برای خود غربیان نیز تا حدی نامتعارف بود، گرچه دومی تأثیر بیشتری بر محافل آکادمیک گذاشت و البته نقدهای متعددی بر آن نوشته شد.

در نیمه‌ی دوم قرن بیستم همچنین سه کتاب اثرگذار تألیف شدند که از قضا هر سه در سال 1977 انتشار یافتند: جان ونزبرو (مطالعات قرآنی. منابع و روشهای تفسیر متن مقدس)، کتاب جان برتن (تدوین قرآن)، و کتاب مایکل کوک و پاتریشیا کرون (هاجریسم. ایجاد جهان اسلام). هر سه‌ی این آثار خواسته‌اند تا به‌نوعی تاریخ سده‌های نخستین اسلامی و شکل‌گیری و تدوین متن قرآن را بازسازی کنند. از میان این سه اثر، تألیف ونزبرو بیش از بقیه در پژوهشهای بعدی تأثیر گذاشت و نقد و تبیین‌های فراوانی را از جانب دیگر محققان در پی داشت. کسانی چون نورمن کالدر، اندرو ریپین و جرالد هاوتینگ در کتابها و مقاله‌هایشان در دهه‌های اخیر کمابیش به نوعی شارح و مدافع دیدگاههای او بوده‌اند.

 

محققان مسلمان و غربی در حوزه‌ی مطالعات قرآنی تا چه اندازه با یکدیگر در ارتباطند؟

پژوهشهای محققان غربی در طول تاریخ پرنشیب و فراز آن تا اواسط قرن گذشته به‌نحوی مستقل عمل کرده و تعامل چندانی با مسلمانان نداشته است. طبیعتاً این عدم ارتباط بیش از هر چیز به تفاوت‌ها و اختلاف‌های مبنایی پیش‌فرض‌ها و روشهای این دو گروه در فهم و تحلیل منابع دین اسلام بوده است. به همین سبب، آرای اسلام‌شناسان غربی در زمینه‌ی قرآن‌شناسی اغلب با بی‌اقبالی و کم‌توجهی مخاطبان مسلمان، به‌ویژه مؤمنان و معتقدان سنتی به اسلام، مواجه شده است. اما شواهد و قراین همگی مؤید این واقعیت‌اند که از دهه‌های پایانی قرن بیستم این وضعیت دستخوش تغییر و دگرگونی شده است. یکی از مهم‌ترین عوامل زمینه‌ساز این دگرگونی آن است که سالانه دانشجویان مسلمان بسیاری در پی مدارج عالی در مطالعات قرآنی‌ و دیگر شاخه‌های مرتبط به دانشگاههای مهم اروپا، آمریکا و کانادا وارد می‌شوند، که بسیاری از آنان فرزندان نسلهای بعدی مهاجران مسلمان به بریتانیا، فرانسه، آلمان و آمریکای شمالی‌ در دوران پس از استعمارند. ‌زمینه‌های آموزشی و پیش‌فرضهای آکادمیک این دانشجویان با همتایان غیرمسلمان‌ آنها تقریباً مشابه است و همین امر موجب کمرنگ‌شدن خط‌کشی‌ها و مرزهای پدیدآمده در  ادوار پیشین میان این دو گروه شده است. بی‌شک اینترنت و شبکه‌های اجتماعی نیز نقش مهمی در تسریع و تسهیل مبادلات گسترده‌ی علمی میان محققان مسلمان و غیرمسلمان در سراسر دنیا داشته است.

در مجموع باید گفت که در دو سه دهه‌ی اخیر به‌سبب همین تعامل‌ها و تبادل‌های روزافزون فضای مطالعات اسلامی در غرب به‌طورکلی سویه‌ی همدلانه‌تری به خود گرفته و فضای گفتگو بیش از پیش گشوده شده است. یکی از مهم‌ترین نمودهای چنین فضایی پیدایی ایده‌ی تدوین و انتشار دایرةالمعارفی ویژه‌ی قرآن در سالهای آغازین قرن بیست‌ویکم است. به گفته‌ی متولیان این دایرةالمعارف، انتشار آن گامی در جهت ایجاد نزدیکی و تعامل بیشتر میان پژوهشهای مسلمانان و غیرمسلمانان درباره‌ی قرآن بوده است. درباره‌ی این دایرةالمعارف و ترجمه‌ی فارسی آن که من هم در زمره‌ی مترجمان و ویراستاران آن بودم مقاله‌ای نوشته‌ام که در شماره‌ی مهرماه نشریه‌ی «کتاب ماه دین» منتشر خواهد شد.

 

وضعیت ترجمه‌ی مطالعات قرآنی غربیان در ایران چکونه بوده است؟

در چند دهه‌ی اخیر در ایران برخی از کارهای شاخص مطالعات قرآنی به زبان فارسی ترجمه شده و انتشار یافته است، هرچند تعداد آنها در مقایسه با حجم کارهای منتشرشده به زبانهای اروپایی واقعاً ناچیز است. در گذشته‌ای نسبتاً دور دو اثر مهم توشیهیکو ایزوتسو، فلسفه‌دان و اسلام‌شناس ژاپنی، در حوزه‌ی معناشناسی مفاهیم کلیدی قرآن به قلم احمد آرام و فریدون بدره‌ای ترجمه شده‌اند. بدره‌ای خدمت دیگری نیز به جامعه‌ی قرآن‌پژوهی کرده یعنی ترجمه‌ی کتاب مهم آرتور جفری که شامل تحقیقی درباره‌ی واژه‌های دخیل غیرعربی در قرآن است. کتاب دیگر اثری از ریچارد بل با بازنگری ویلیام مونتگمری وات درباره‌ی موضوعاتی چون تاریخ نزول، تدوین و قرائات قرآن است که بهاءالدین خرمشاهی آن را به فارسی برگردانده است. علاوه بر این کتابها که همگی ترجمه از انگلیسی بوده است، محمود رامیار نزدیک به پنجاه سال پیش کار ترجمه‌ی اثری فرانسه از رژی بلاشر، عرب‌شناس مشهور، را انجام داد و آن را همراه با تعلیقاتی با عنوان «در آستانه‌ی قرآن» منتشر کرد. از دیگر آثار مهم ترجمه‌شده‌ی غیرانگلیسی کتاب مشهور ایگناتس گلدتسیهر مجاری درباره‌ی گرایشهای مسلمانان در تفسیر قرآن است که ترجمه‌ای فارسی از آن حدود ده سال پیش منتشر شد.

در سالهای اخیر، مقاله‌ها در مقایسه با کتابها، از حیث کمّیت، وضعیت بهتری داشته‌اند. مقاله‌های متعددی عمدتاً از زبان انگلیسی به فارسی برگردانده شده‌اند و در نشریه‌ها و گاه در قالب کتابهایی شامل مجموعه‌مقالات به چاپ رسیده‌اند. ازجمله در سال 1389 کتابی با عنوان رهیافت‌هایی به قرآن شامل سیزده مقاله از محققان غربی زیرنظر من منتشر شد. همچنین در سال جاری دوست خوبم مرتضی کریمی‌نیا مجموعه‌ای از مقالاتی را که در سالهای گذشته ترجمه کرده بود در قالب کتابی با عنوان زبان قرآن تفسیر قرآن چاپ کرد. همچنین ترجمه‌ی جلد نخست یکی از آثار مهم و مرجع غربی یعنی دائره‌یالمعارف قرآن در بهار امسال به همت انتشارات حکمت منتشر شد و کار انتشار مجلدات بعدی آن تا سه سال آینده انجام خواهد شد.

در مجموع، باید بگویم که ما دست‌کم در حوزه‌ی ترجمه‌ی آثار مطالعات قرآنی غربیان به زبان فارسی فاصله‌ی بسیار زیادی تا وضعیت مطلوب داریم. اگر بخواهم مشتی نمونه‌ی خروار را مطرح کنم باید از ترجمه‌ی یکی از آثار مهم در مطالعات قرآنی غربیان یاد کنم. یکی از آثار کلاسیک در تفسیرپژوهی کتاب مشهور ایگناتس گلدتسیهر درباره‌ی گرایشهای مسلمانان در تفسیر قرآن است که اصل آلمانی آن در سال 1920 در لیدن به چاپ رسید. سی سال پس از تألیف، این کتاب به زبان عربی برگردانده شد، و بیش از پنجاه سال بعد به زبان فارسی ترجمه شد، آن هم با توضیحات و تعلیقات فراوان. همین یک نمونه وضعیت ارتباطی ما را با دنیای مطالعات قرآنی در غرب به‌خوبی نشان می‌دهد. کتابی که به اذعان همگان آغازگر سنت تفسیرپژوهی بوده است بیش از هشتاد سال پس از تألیفش به فارسی ترجمه می‌شود، آن هم از روی ترجمه‌ی عربی کتاب. البته ارزیابی ترجمه‌ی کتاب و تعلیقات آن نیز خود مجالی دیگر می‌طلبد.

 

مواجهه‌ی جامعه‌ی قرآن‌پژوهی ما با مجموعه‌ی مطالعات قرآنی در غرب چگونه بوده است؟

مطالعات قرآنی غرب در ایران تقریباً هیچ‌گاه به طور جدی مطالعه و نقد نشده است. منابع درسی و منابع آزمون‌ها در رشته‌های مرتبط با مطالعات قرآنی در دانشگاههای مختلف کشور از این منابع خالی است؛ دانشجویان در انتخاب موضوع پایان‌نامه‌ها و رساله‌های دانشگاهی کمتر سراغ آنها می‌روند؛ در بخش کتابشناسی در کتابهایی که حتی مستقیماً با این موضوعات ارتباط دارند خبری از این منابع نیست؛ اینها به همراه بسیاری شواهد دیگر مؤید این مدعاست. دانشجوی ما و گاه حتی استاد ما اطلاعی از آثار مرتبط در این حوزه ندارند و تمایلی به استفاده از این آثار نشان نمی‌دهند، درحالی‌که شاید بتوان گفت مطالعات قرآنی به ویژه در این سالها یکی از پویاترین و بانشاط‌ترین حوزه‌های مطالعاتی دست‌کم در شاخه‌های مربوط به مطالعات ادیان است. چنانچه در ذهن‌های محققان این حوزه در جامعه‌ی ما موانعی همچون ناآشنایی با زبان بیگانه برطرف شود، شاید بتوان به آینده امیدوارتر بود. وضعیت عمومی در مواجهه با این مطالعات عمدتاً به این شکل است که ناقد همواره در پی اثبات غرض‌ورزی و کم‌دانشی محققان غربی نسبت به اسلام و قرآن است و نقد عالمانه و محققانه چندان جایی ندارد.‌ نتیجه‌ی ناگزیر چنین تلقی و مواجهه‌ای با مطالعات قرآنی در غرب  همین خواهد شد که مطالعات اروپایی‌زبان در مکتوبات قرآن‌پژوهی ایران به‌مثابه بخشی از ادبیات موضوع به شمار نرفته‌اند و نمی‌روند‌.

 

در یکی دو دهه‌ی اخیر متأسفانه تلقی نادرستی در مواجهه با مطالعات قرآنی غربیان در جامعه‌ی ما رواج یافته است. اصولاً به نظر می‌رسد که تصور عمومی و حتی تصور بسیاری فعالان علمی و دانشگاهی ما این است که در هر پژوهش قرآنی منابع فارسی و عربی مسلمانان کافی‌اند و به  مطالعه‌ی دیگر منابع نیازی نیست. بر اساس این تلقی عمومی، چنانچه نیازی به مطالعه‌ی آثار غیرمسلمانان و غربیان باشد، صرفاً از سر اجبار و برای دفع و رفع شبهات مطرح‌شده در آنهاست، و فایده‌ی احتمالی ترجمه‌ی این آثار آن است که نقدی مفصل بر آنها صورت بگیرد تا از این طریق غرض‌ورزی غیرمسلمانان و کم‌دانشی و بی‌اطلاعی نویسندگان غربی درباره‌ی قرآن بار دیگر هویدا شود. اتفاقی که در این قبیل تلاشها رخ می‌دهد از این قرار است که ناقد عموماً مطابق با الگویی معین و گاه حتی بدون آشنایی با زبان و ادبیات اثر موردنظر به نقد «شبهات مستشرقان درباره‌ی قرآن» می‌پردازد و نتیجه‌ی کلی این نوع نقد ـ که ناقد به‌نحو پیشینی از آن باخبر و به آن مطمئن است ـ چیزی نیست جز یادآوری اهداف مغرضانه‌ی مستشرقان و اثبات بی‌اطلاعی اسلام‌شناسان غربی از آموزه‌های اسلامی. درحالی‌که در بسیاری موارد می‌توان نشان داد که چنین نتیجه‌ای ناشی از بدفهمی متن و زمینه‌ی یک اثر خاص و ناآشنایی با مبانی و رهیافت نویسنده در نگارش آن اثر است. 

   دانلود : 4-ترنم وحی.pdf           حجم فایل 323 KB