صفحه اصلي
نقشه سايت
تماس با ما
 
   

الکشفوالبیان حلقهای مفقوده در تاریخ تفسیر قرآن

گزارش کتابی در باب روش‌شناسی تفسیر ابواسحاق ثعلبی

 

مهرداد عباسی

 

اشاره

چندی پیش که در اندیشهی تألیف مقالهای برای درج در جلد نهم دانشنامهی جهان اسلام بودم، دوست دانشورم مرتضی کریمینیا از سر لطف کتابی را در حوزهی مطالعات قرآنی به زبان انگلیسی در اختیارم قرار داد که بر صورت و محتوای مقالهام بسیار اثر گذاشت. با مطالعهی این کتاب بیش از پیش به اختلاف سطح قرآنپژوهی و تفاوت عمق پژوهشهای قرآنی در محافل علمی غرب و جهان اسلام پی بردم و بار دیگر بر من ثابت شد که مطالعات قرآنی بهمثابهی رشتهای دانشگاهی و گفتمانی علمی در غرب ـ بهخلاف تصور بسیاری از فعالان این حوزه در کشورهای اسلامی و ازجمله کشور خودمان ـ امری جدّی و روشمند است. از اینرو با استقبال از پیشنهاد استاد بزرگوارم جناب آقای مهدویراد، تصمیم گرفتم این کتاب را ـ که در حوزهی روششناسی تفاسیر و بهقلم محققی مسلمان اما دانشآموختهی غرب نوشته شده ـ در این نشریه معرفی کنم؛ زیرا بر این باورم که آَشنایی با محتوای آثار تألیفشده در محیطهای دانشگاهی غرب و مهمتر از آن، درک روش پژوهشی آنها برای قرآنپژوهان جامعهی ما امری ضروری است و این مهم میتواند در ایجاد نشاط و افزایش غنای مطالعات قرآنی بهویژه در دانشگاههای کشور سهم شایانی داشته باشد. آنچه در پی میآید گزارشی از ساختار و محتوای کتاب حاضر است. در این نوشتار بیش از همه کوشیدهام ضمن به دست دادن نحوهی نگاه مؤلف به موضوع، نکات بدیع و مهم کتاب را بهتفصیل گزارش کنم؛ نکاتی که در آثار تألیفشده مشابه در زمینهی روششناسی تفاسیر بهزبان عربی یا فارسی کمتر مورد توجه قرار میگیرد.

***

TSQ نام اختصاری مجموعهای در حوزهی مطالعات قرآنی است که انتشار آن زیر نظر دو تن از قرآنپژوهان مشهور غربی، گِرهارد بوورینگ استاد دانشگاه ییل و جِین دَمَن مکاولیف استاد دانشگاه جورجتاون، در انتشارات بریل هلند آغاز شده است. نخستین کتاب از این مجموعه با نامThe formation of the classical tafsīr tradition: the Qur'ān commentary of al-Tha'labī (d.427/1035) نوشتهی ولید صالح به بررسی دورهی کلاسیک تفسیر قرآن در پرتو روششناسی تفسیر ابواسحاق ثعلبی اختصاص دارد. صالح که درحالحاضر استادیار دانشگاه تورنتو کانادا در رشتهی مطالعات اسلامی است، مقاطع لیسانس و فوقلیسانس را در رشتهی زبان و ادبیات عرب در دانشگاه آمریکایی بیروت گذرانده و در سال 2001 از دانشگاه ییل آمریکا دکتری گرفته است. کتاب حاضر در اصل رسالهی دکتری مؤلف بوده که زیرنظر پروفسور بوورینگ انجام شده و در 2004 میلادی به چاپ رسیده است. پیش از پرداختن به کتاب توضیحاتی مقدماتی در معرفی ثعلبی و تفسیر او ضروری بهنظر میرسد.

  

دربارهی ثعلبی و تفسیر او

ابواسحاق احمدبنمحمدبنابراهیم ثعلبی (متوفی427) از عالمان مشهور نیشابور در قرن چهارم و پنجم هجری است که دستکم سه تألیف از وی باقی مانده است. تألیفات او بهترتیب میزان شهرت عبارتند از: عرائسالمجالسفیقصصالأنبیاء، الکشفوالبیانعنتفسیرالقرآن، و قتلیالقرآن. اگرچه محققان امروزه او را با تألیف مشهورترش یعنی عرائسالمجالس میشناسند، وی در زمانهی خود مفسری پرآوازه بوده است تاآنجاکه طالبان علم برای شرکت در جلسات تفسیر وی از مناطق دوردست به نیشابور سفر میکردند. تفسیر نسبتاً مفصل وی یعنی الکشفوالبیانعنتفسیرالقرآن ـ که ظاهراً حاصل این جلسات است ـ شاهدی بر وسعت اطلاعات و جامعیت او در علم تفسیر است. ثعلبی عرائسالمجالس را بعد از الکشفوالبیان و بر اساس آن نوشت چنانکه میتوان گفت او با استخراج و تدوین بخشهای مرتبط با قصص پیامبران از تفسیرش و افزودن داستانها و مطالب دیگری به آن، عرائس را تألیف کرد. اما با وجود این، از میان دو اثر یاد شده، عرائسالمجالس ـ که شاید بتوان آن را مهمترین اثر در گونهی قصصالأنبیاءنگاری اسلامی دانست ـ شهرت بیشتری یافت چنانکه در دهههای اخیر موضوع و مرجع پژوهشهای متعدد محققان اسلامی و غربی بوده است. با اینحال و ضمن تأکید بر اهمیت و رواج عرائس، نباید از جایگاه مهم و نقش اثرگذار الکشفوالبیان چشم پوشید. این تفسیر پس از تألیف جریانساز طبری یعنی جامعالبیانعنتأویلآیالقرآن دومین تفسیر جامع و دایرة‌‌المعارفگونهای است که به دست ما رسیده است. برخی از تفاسیری که در تاریخ تفسیر شهرت و اهمیت بیشتری از تفسیر ثعلبی یافتهاند، تقریباً چیزی جز رونویسی و احیاناً بازسازی این تفسیر نیستند، گویاترین نمونه در این باب، تفسیر بغوی(م516) با نام معالمالتنزیل است. اگرچه بغوی خود به این نکته در جایی تصریح نکرده، مطالعهی دقیق متن و بهویژه مقدمهی تفسیر وی حکایت از آن دارد که اثر ثعلبی منبع و چارچوب اصلی بغوی در نگارش معالمالتنزیل بوده است. ضمن اینکه حدود دو قرن پس از تألیف بغوی، ابنتیمیه(م728) به این نکته پیبرد و آن را تذکر داد.

 وجود حدود یکصدوبیست نسخه از بخشهای مختلف تفسیر ثعلبی در کتابخانههای سراسر دنیا، از اهمیت و رواج این کتاب در میان مسلمانان و بهویژه عالمان و مفسران سدههای پیشین خبر میدهد. گذشته از عالمانی چون بغوی، بسیاری از مفسران مشهورِ پس از او نظیر واحدی، زمخشری، طبرسی و قرطبی اقوال و آرای تفسیری ثعلبی را ـ بهتصریح یا بهتلویح ـ در آثار خود نقل کردهاند. با اینهمه، در میان محققان و قرآنپژوهان معاصر نخستین بار محققی یهودی به نام ایزایا گولدفلد، استاد دانشگاه بارایلان اسرائیل، به مقدمهی این تفسیر ـ که البته اهمیتی خاص و مستقل از متن آن دارد ـ توجه کرد و آن را بهطور مستقل و همراه با تعلیقاتی با نام مفسروشرقالعالمالاسلامی فی أربعة القرون الهجریة الأولی: نشرمخطوطة مقدمة تفسیرالثعلبی(ت427) در 1984 میلادی منتشر ساخت. اما متن کامل تفسیر ثعلبی ـ که در گذر قرون مغفول مانده و بنابه دلایلی با بیمهری مصححان و ناشران اهلسنت مواجه شده بود ـ بههمت محقق شیعی، علی عاشور، و از سوی مؤسسهی دارإحیاءالتراثالعربی بیروت در سال 1422/2002 در ده جلد بهچاپ رسید. اگرچه توجه محقق به این اثر مهم و همت وی در تصحیح تفسیری که برای نخستین بار به چاپ میرسد، قابل تقدیر و تحسین است، نقد و بررسی تلاش وی بر اساس معیارهای تصحیح و تحقیق متون سخنی دیگر است که مجالی وسیعتر میطلبد. در یک کلام باید گفت محقق با تتبع و حوصلهی بیشتر میتوانست تصحیحی علمی و انتقادی را از الکشفوالبیان ـ که سزاوار آن است ـ در اختیار پژوهشگران این حوزه قرار دهد. گفتنی است چندی بعد انتشارات دارالکتبالعلمیه بیروت همین متن را ـ بنابه عادت همیشگی ـ مجدداً حروفچینی کرد و با نام محققی دیگر(!) در 1425/2004 در شش جلد به چاپ رساند.

تأخیر در انتشار تفسیر ثعلبی موجب شده است که در مطالعات قرآنی به این تفسیر کمتر توجه شود چنانکه ـ بنا به اطلاع نگارنده ـ تا کنون تحقیقی جدی به زبان فارسی و حتی عربی دربارهی معرفی و نقد این تفسیر و مهمتر از همه روششناسی آن انجام نشده است. این در حالی است که دربارهی برخی از تفاسیری که اهمیتی بهمراتب کمتر از این اثر در سیر تفسیرنگاری دارند، یک یا چند پژوهش مستقلِ روششناختی ـ اعم از کتاب و پایاننامه و مقاله ـ انتشار یافته است. تا آنجا که نگارنده اطلاع دارد پیش از انجام رسالهی دکتری ولید صالح و انتشار کتاب او، سهم تفسیر ثعلبی از پایاننامهها و تحقیقات دانشگاهی تنها یک رسالهی دکتری در دانشگاه اسلامی مدینه بوده است. این رساله با عنوان "الثعلبی و دراسة کتابه الکشف و البیان عن تفسیر القرآن" به قلم دانشجوی هندی، محمداشرفعلیملیباری، در سال 1405/1985 دفاع شد اما بنا به نظر هیأت داوران ـ ظاهراً بهسبب نداشتن شرایط لازم ـ مناسب انتشار دانسته نشد.

با توجه به آنچه گفته شد، انتخاب تفسیر ثعلبی بهعنوان موضوع پژوهش رسالهی دکتری از سوی ولید صالح امری تحسینبرانگیز و گزینش آن بهعنوان نخستین کتاب مجموعهی مطالعات قرآنی از سوی ویراستاران مجموعه و مدیران انتشارات بریل اقدامی شایسته بهحساب میآید. در یک کلام هدف صالح از این تألیف آن است که ضمن مطالعهی جزئی و دقیق تفسیر ثعلبی، معرفی جامعی از گونهی تفسیرنگاری در سنت اسلامی عرضه کند. کتاب وی شامل یک مقدمه، هفت فصل و سه ضمیمه است که اینک بهترتیب به گزارش تفصیلی آنها خواهیم پرداخت.

 

مقدمهی کتاب

 مقدمهی کتاب به بیان اهمیت تفسیر در سنت اسلامی و جایگاه آن در فرهنگ مسلمانان اختصاص دارد. مؤلف در آغاز مقدمه بر آن است که تعدد و تنوع تفاسیر نوشته شده بر قرآن در چهارده قرن گذشته ناشی از این دیدگاه عالمان اسلامی بوده که فهم و تفسیر کلام خدا پایانناپذیر و تمامناشدنی است. به اعتقاد وی تفاسیر قرآن از آن جهت که چکیدهی آرا و افکار مسلمانان در دورههای مختلف است، منبعی مهم برای شناخت فضای دینی، فرهنگی و علمی مسلمانان و راهنمایی سودمند برای بررسی سیر تاریخی اندیشهی دینی عالمان اسلامی بهشمار میآید. او سپس این سؤال را طرح میکند که با وجود این، چرا تا کنون اثری جامع که در آن همهی تفاسیر قرآن و روشهای گوناگون تفسیری معرفی شود و شامل تاریخ تفسیر از آغاز تا به امروز باشد تألیف نشده است؟ واضح است که مشکلات فراوانی بر سر راه چنین کاری قرار دارد. مهمترینِ این مشکلات، حجم انبوه و حیرتانگیز تفاسیر تألیفشده در طی این بیش از هزار سال است که نویسندگان آنها اغلب، خاستگاهها، پیشفرضها و روشهای متفاوتی داشتهاند. وجود این معضل سبب شده که عرضهی طرحی جامع برای تفکیک و تحلیل روششناختی تفاسیر قرآن امری ناممکن گردد. این در حالی است که بسیاری از تفاسیر همچنان بهصورت نسخهی خطی در کتابخانهها باقی است و به همین سبب در مطالعات قرآنی مغفول مانده است. وانگهی با تصحیح و مطالعهی همین نسخهها ممکن است اطلاعات جدیدی دربارهی تفاسیر هنوزیافتنشده و بهتبع آن تاریخ تفسیر در دورهای خاص بهدست آید ـ چنانکه در سالیان اخیر نمونههای فراوانی از این دست رخ داده است ـ و این خود موجب گستردهتر شدن ابعاد مسأله شود. گستردگی مسائل و منابع تفسیر امروزه به حدی است که باید مطالعات تفسیری را حوزهای مستقل در پژوهشهای قرآنی دانست، البته با توجه به این نکته که این حوزه در مقدمات و نتایج خود با دیگر حوزههای پژوهشی قرآنی رابطهای نزدیک دارد.

بهنوشتهی صالح از جمله دورههای ناشناخته و مبهم در تاریخ تفسیر نزد محققان معاصر فاصلهی زمانی میان طبری(م310) و زمخشری(م538) است. دلیل این امر از نگاه او تعداد بسیار اندک تفاسیر تصحیحشده و مطالعهشدهی متعلق به این دو قرن است. او که ظاهراً نقطهی عزیمتاش در این پژوهش توجه به همین دوره بوده، در نهایت به این نتیجه رسیده که مهمترین و اثرگذارترین جریان تفسیری در این دوره مکتب تفسیری نیشابور بوده است، مکتبی که با ابنحبیب(م406) استاد ثعلبی آغاز شد و با شاگرد او واحدی(م468) به پایان رسید. بنابراین میتوان گفت انگیزهی صالح از پژوهش خود شناساندن مکتب تفسیری نیشابور و معرفی الکشفوالبیان ثعلبی بهعنوان حلقهی واسط این مکتب بوده است. او در سراسر کتاب میکوشد تا خواننده را متوجه اهمیت این اثر و تأثیرگذاری آن در دورهی کلاسیک تفسیر کند. گفتنی است پژوهش وی در حالی انجام شده که هنوز نسخهای چاپی از تفسیر ثعلبی ـ بهجز مقدمهی آن ـ در اختیار نبوده است.

صالح در مقدمه دو پیشفرض اساسی را که در سراسر کتاب به آنها توجه داشته و آنها را مبنای کار خود قرار داده است، توضیح میدهد. نخست آنکه سنت تفسیر قرآن دانشی تبارمند و دارای تاریخی طولانی است. به عبارت دیگر هر تفسیری و بالطبع هر مفسری با گذشتهی این سنت رابطهای دوسویه و دیالکتیک دارد. هر مفسر هنگام نگارش تفسیرش با انبوه تفاسیر پیش از خود مواجه میشود که خواه ناخواه باید آنها را لحاظ کند و حتی در صورت مخالفت با این تفاسیر نیز نمیتواند آنها را نادیده انگارد. وی معتقد است تبارمند دانستن سنت تفسیر الزاماتی را برای مطالعات تفسیری به همراه دارد. بر این اساس دیگر نمیتوان هیچ تفسیری را مستقل از باقی تفاسیر و بدون درنظرگرفتن سنتی که آن را پدید آورده و آنچه بر آن تأثیر گذاشته است مطالعه کرد. اما بهنظر صالح جنبهی خلاقانهی تبارمند بودن تفاسیر کاملاً بد فهمیده شده و در واقع یکی از ضعفهای عمدهی این سنت دانسته شده است. درنتیجه چنین تصور میشود که تکرار جزئی از ذات تفسیر است و گویا مفسر تنها نیازمند یک مهارت است: بازیابی و گزینش از میان مجموعهی تفاسیر معلق در فضا. متأسفانه باید اذعان کرد که محققان اسلامی به چرایی و چگونگی این بازیابی و پژوهش دربارهی منطق گزینش مفسران کمتر توجه کرده‌‌اند.

نکتهی دومی که صالح بهتفصیل به آن پرداخته این است که آثار تفسیری در طول تاریخ تفسیر به دو سبک نوشته شدهاند: سبک دایرةالمعارفی و سبک مدرسی. به اعتقاد او تقسیمبندی رایج تفسیر به دو نوع تفسیر به مأثور و تفسیر به رأی ـ که در قریببهاتفاق کتابهای مرتبط با اصول و روشهای تفسیر آمده ـ تقسیمی ایدئولوژیک است؛ زیرا در واقع تفاسیری که بر اساس این تقسیمبندی در زمرهی تفسیر به مأثور قرار میگیرد، همان تفاسیر مطابق با آرای جریان غالب اهلسنتوجماعت است. بنابراین چنین تفاسیری که مورد تأیید علمای این جریان است مقبول و پذیرفتنی شمرده میشود و در مقابل، باقی تفاسیر ـ که عموماً مصادیق تفسیر به رأیاند ـ مردود و منحرف به حساب میآید. صالح همچنین از تقسیم بندی دیگری که نخستین بار خاورشناس مجاری ایگناتس گولدتسیهر(م1921) آن را مطرح کرد و دیگران نیز بعدها کموبیش از او پیروی کردند انتقاد میکند. گولدتسیهر در کتاب معروف خود روشهای تفسیری اسلامی ـ که نخستین کتاب مستقل در این موضوع است ـ تفاسیر قرآن را به گونههای مختلفی چون عرفانی، کلامی، ادبی و جدید تقسیم کرده است. به نظر صالح این نحوهی تقسیم نیز نمیتواند چندان راهگشا باشد؛ چرا که برای مثال نمیتوان تفسیری را تصور کرد که صرفاً ادبی باشد و گرایشهای خاص کلامی در آن دیده نشود؛ وانگهی چنانچه تفسیری تمامی روشها یا گرایشهایی را که گولدتسیهر از آنها یاد کرده یکجا در خود داشت، آن را چگونه تفسیری باید نامید؟

صالح پس از به نقد کشیدن طرحهای گوناگون عرضهشده برای تقسیمبندی تفاسیر تا کنون، به توضیح مقصود خود از تفسیر دایرةالمعارفی میپردازد. به گفتهی او تفسیر دایرةالمعارفی ـ چنانکه از نامش پیداست ـ حجیم و مفصل است اما این، ویژگی اصلی این نوع تفسیر نیست. تفسیر دایرةالمعارفی تفسیری است که آموزهی اجماع در آن نقشی تعیینکننده دارد. اجماع اگرچه یکی از منابع وضع احکام و قوانین در فقه و حقوق اسلامی است، نباید اهمیت و جایگاه آن را در دیگر شاخههای علوم اسلامی دستکم گرفت. یکی از جاهایی که کارکرد این آموزه بهخوبی جلوه میکند در تفاسیر دایرةالمعارفی است. در این تفاسیر انواع برداشتها از یک آیه که ممکن است از سوی فرقهها و گرایشهای مختلف اسلامی پیشنهاد شده باشد، مجال طرح مییابد و صحیح تلقی میشود تا آنجا که اجماعی بر خلاف آن نرسیده باشد؛ چرا که مسلمانان بر اساس حدیثی از پیامبر معتقدند در جامعهی اسلامی هیچگاه همگان بر امری نادرست اجماع نمیکنند (لا تَجتمعُ اُمّتی علی الخطأ). صالح که از این کار با تعبیر شاهکاری هرمنوتیکی در تفاسیر اسلامی یاد میکند، آن را ابزاری برای تثبیت حیات فکری اهلسنت و سبب اصلی انعطافپذیری این فرهنگ میشمارد. به گفتهی او معمار اصلی این نوع تفسیر را باید محمدبنجریر طبری دانست.

ثعلبی رویکرد دایرةالمعارفی به تفسیر را بهکار گرفت و گستراند چنانکه تفسیر او را باید منبع و گنجینهای از میراث عربی ـ اسلامی چهار قرن نخست هجری دانست. بهنظر صالح وسعتبخشیدن ثعلبی به روح دایرةالمعارفی تفاسیر تلاشی در جهت حل و فصل منازعات فکری و فرهنگی در جوامع اسلامی در سدههای چهارم تا ششم هجری بود. به عبارت دیگر تفسیر او انعکاسدهندهی چالشهایی است که جریانهای ادبی و صوفی و شیعی آن دوره در مقابل اسلام رسمی اهلسنت پدید آورده بودند. ثعلبی با وارد کردن آرا و عقاید جریانهای یادشده، قصد آن داشت تا مجدداً بر محوریت قرآن در فرهنگ اسلامی ـ البته بر اساس مبانی اهلسنت ـ تأکید کند. این امر در نهایت به خاتمهیافتن چالشها و نزاعها و غلبهی اهلسنت بر مخالفانشان منتهی شد.

صالح در ادامه اشاره میکند که هَریس بیرکلند نخستین کسی است که به رابطهی تفسیر قرآن و اجماع پی برد. او در یکی از آثارش به این نکته توجه میدهد که تفسیر در واقع انعکاسدهندهی اجماع مسلمانان بر معنایی معین در دورهای معین است. صالح اگرچه منصفانه به تقدم بیرکلند در توجه به این نکته اشاره کرده است، فهم او را از این مسأله به نقد میکشد و تفاوت نگاه خود با او را به این مسأله توضیح میدهد. مطرح ساختن رابطهی جدی میان تفسیر و اجماع را میتوان امری مبنایی و البته بدیع در پژوهش صالح بهشمار آورد. بنابراین بهنظر میرسد صالح در این باره باید توضیحات تفصیلی و دقیقتری عرضه میکرد تا موضوع از آنچه هست  روشنتر و ملموستر میشد؛ هرچند شاید او خود متوجه این نکته بوده و به همین دلیل خواننده را به نوشتههای متعددی دربارهی اجماع و ارتباط آن با علوم اسلامی ارجاع داده است.

آخرین توضیح صالح دربارهی تفاسیر دایرةالمعارفی اشاره به حجیمبودن آنهاست چنانکه برخی از منابع کتابشناختی از وجود تفاسیر پنجاهجلدی و حتی صدجلدی خبر دادهاند. حجیمبودن این تفاسیر موجب رواجیافتن سبک مدرسی در سیر تفسیرنگاری شد که نخستین آنها تفسیر ابواللیث سمرقندی(م370) است. تفاسیر مدرسی را باید خلاصهی برداشتها و آرایی دانست که پیشتر در تفاسیر دایرةالمعارفی ذکر شده بوده است. البته این تلخیص نیز مسلماً میتواند جهتدار باشد و بسته به گرایش هر مفسر حذفها و اضافات و تأکیدات متفاوتی در آن صورت گیرد. بهنظر میرسد بتوان برای هر تفسیر دایرةالمعارفی همتایی مدرسی یافت. اما آنچه صالح در نهایت تأکید میکند آن است که در مطالعهی تفاسیر باید به تفاوت این دو گونه تفسیر توجه داشت و دربارهی هریک از آنها جداگانه داوری کرد.

 

فصل اول

نخستین فصل کتاب به حیات ثعلبی و معرفی زمانهی او اختصاص دارد. در آغاز فصل صالح ضمن تأکید بر اهمیت نیشابور و نقش مهم آن در پرورش بسیاری از بزرگان علم و ادب سدههای چهارم تا ششم هجری، به بررسی اوضاع و شرایط سیاسی ـ اجتماعی نیشابور در عصر ثعلبی میپردازد. بهسبب اهمیت زیاد و تأثیرگذاری نیشابور در تاریخ تمدن اسلامی، محققان غربی در دهههای اخیر پژوهشهای فراوانی را دربارهی مسائل فرهنگی این شهر و جریانهای اعتقادی و سیاسی موجود در آن بهویژه در سه قرن یادشده منتشر کردهاند. صالح فهرست جامعی از این پژوهشها را که شامل کتابها و مقالاتی به زبانهای انگلیسی، فرانسه و آلمانی است در پانویس آورده و ـ بهتعبیر خود ـ به تکرار گفتههای دیگران نپرداخته است. اگرچه وی بههمین دلیل بهسرعت از این قسمت عبور کرده، با استناد به مقالهی مالامود (دربارهی کرامیهی خراسان) بر این نکته تأکید کرده که در خراسانِ آن دوره به سبب حضور طیف گستردهای از انواع اندیشههای اسلامی تقریباً بر سر هیچ مسألهی نظری اجماع وجود نداشت و رقابت و نزاع میان جریانهای مختلف امری رایج و مشهود بود. بنابراین صالح تذکر میدهد که در چنین فضایی تعابیری نظیر سنی، بدعت و ارتدوکسی را باید بهدقت بهکار برد. برای مثال اگرچه در همهی منابع ثعلبی عالمی سنی معرفی شده، بر اساس قرائن میتوان فهمید که او یک سنی معمولی (تیپیکال) نبوده است.

صالح در ادامه ضمن نقل شرححال ثعلبی از منابع متقدم به تبیین جایگاه علمی و معرفی استادان و شاگردان وی میپردازد. قدیمترین منبع برای آشنایی با ثعلبی زندگینامهی خودنوشت ابوالحسن واحدی مهمترین و مشهورترین شاگرد اوست. واحدی این زندگینامه را که در آن استادان خود را معرفی کرده، در مقدمهی تفسیرالبسیط آورده اما چون این تفسیر هنوز بهچاپ نرسیده، صالح متن کامل آن را از معجمالادباء یاقوت حموی(م626) نقل کرده است. دومین منبع شرححال مختصری است که عبدالغافر فارسی(م529) در السیاق آورده که امروزه از طریق کتاب المنتخبمنالسیاقلتاریخنیشابور قابل دسترسی است. در سایر تراجم، چنانکه صالح مینویسد، چیزی جز تکرار مطالب این دو منبع دیده نمیشود. ازآنجاکه در برخی تراجم نام ثعلبی بهصورت ثعالبی ضبط شده و در برخی منابع هر دو نام آمده، صالح عنوان مستقلی را به این موضوع اختصاص داده و بر اساس شواهدی نشان داده که احتمال ثعلبیبودن نام وی بیشتر است.

در بخش بعدی اوصافی که تراجمنویسان برای ثعلبی ذکر کردهاند طرح و بررسی شده است که عبارتند از: مقری، حافظ، ادیب، مفسر و محدث. صالح با درنگی بیشتر در مورد وصف آخر به بررسی وثاقت ثعلبی در نقل حدیث و انتقاداتی که در این خصوص از او شده، پرداخته است. به نظر او این انتقادات به دو گروه قابل تقسیم است: گروه اول ناظر به احادیث فضائل سور است که او در ابتدای تفسیر هر یک از سورهها آورده است. اما گروه دوم که عمدتاً از سوی ابنتیمیه و پیروان او طرح شده، جنبهی کلامی دارد. او خواننده را برای تفصیل بحث به فصل ششم کتاب ارجاع میدهد.

صالح در ادامه در ضمن معرفی استادان ثعلبی، ابوالقاسم حسنبنمحمدبنحبیب مشهور به ابنحبیب نیشابوری(م406) را مهمترین استاد او در تفسیر قرآن برشمرده و به تفصیل به معرفی او پرداخته است. نکتهی مهم در حیات ابنحبیب کرّامی بودن اوست که صالح بیش از هر چیز بر آن تأکید کرده و بر این اساس تذکر داده که در مطالعهی آثار ثعلبی بهویژه تفسیر او نباید از تأثیر آرا و عقاید کرّامیه غافل ماند. ابنحبیب آثار متعددی دارد که برخی از آنها به سبک و سیاق آثار ملامتیه نوشته شده نظیر عقلاءالمجانین که بارها به چاپ رسیده است. اما به گفتهی صالح مهمترین اثر وی تفسیر او معروف به تفسیرالنیسابوری است. ظاهراً نسخهشناسان مشهوری چون بروکلمان و سزگین از وجود این تفسیر بیخبر بوده و در آثارشان حتی اشارهای به آن نکردهاند. اگرچه بهنظر میرسد خودِ صالح نیز نسخهی این تفسیر را ندیده، خواننده را برای آگاهی از محل نگهداری آن به کتاب الفهرسالشاملللتراثالعربیالاسلامیالمخطوط ارجاع داده است. تصحیح و انتشار این تفسیر به آشکار شدن هرچهبیشتر جزئیات مکتب تفسیری نیشابور و بهویژه ارتباط تفاسیرثعلبی و ابنحبیب بسیار کمک خواهد کرد.

بخش پایانی فصل اول به فهرست و معرفی اجمالی آثار ثعلبی اختصاص یافته است. صالح بهجز سه اثر مشهور ثعلبی یعنی تفسیر، قصصالانبیاء و قتلیالقرآن، از دو اثر دیگر وی الکاملفیعلمالقرآن و ربیعالمذکِّرین نام برده که اثری از آنها نیست. به گفتهی او بر اساس محتوا و عناوین آثار ثعلبی میتوان نتیجه گرفت که حیات علمی وی وقف مطالعات قرآنی و ارشاد و وعظ مردم بوده است. هرچند شهرت وی در تراجم و تفاسیر به مفسر بودن اوست.

 

فصل دوم

«ثعلبی و تصوف» نام فصل دوم کتاب است که به بررسی مسألهی صوفی بودن یا نبودن ثعلبی و همچنین معرفی و تحلیل یکی از آثار او یعنی قتلیالقرآن اختصاص دارد. صالح در آغاز این فصل گزارشی مبسوط از پژوهشهای محققان معاصر غربی دربارهی حیات ثعلبی و ارتباط او با متصوفهی همروزگارش عرضه کرده است. خاورشناسان متقدمی چون کارل بروکلمان، اسرائیل ولفنسون و هینریش شوتسینگر در توضیحاتشان راجعبه حیات ثعلبی، دربارهی تصوف او نظری ابراز نکردهاند. نخستین محققی که به این موضوع پرداخته تیلمان ناگل آلمانی است. وی در رسالهی دکتری خود در دانشگاه بن (1967) فصلی را به قصصالانبیاء ثعلبی اختصاص داده و در ضمن بحث از این کتاب به این نتیجه رسیده که او متصوفی تمامعیار و یکی از پیروان مکتب صوفی بزرگ جنید بغدادی(م298) بوده است. بئاته ویسمولر نیز در رسالهی کارشناسی ارشد خود در دانشگاه کُلن ـ که شامل تصحیح و ترجمهی متن کامل قتلیالقرآن به آلمانی و مقدمهای بر آن است ـ اساس پژوهش خود را بر همین نظر بنا نهاده است. اما صالح بیشتر شواهد و قرائنی را که به نفع صوفی بودن ثعلبی عرضه شده، چندان جدی ندانسته و تکتک آنها را رد کرده است. بهنظر او جدیترین شاهد ذکرشده برای این ادعا صورت و محتوای رسالهی قتلیالقرآن ثعلبی است و از اینرو قسمت اعظم این فصل را ـ که ازجمله قسمت‌‌های درخشان کتاب اوست ـ به تحلیل و تعیین گونهی این رسالهی نسبتاً مختصر اختصاص داده است.

قتلیالقرآن شامل نوزده حکایت نسبتاً کوتاه دربارهی کسانی است که با شنیدن قرآن جان باختهاند. قالب روایت بیشتر حکایات کتاب آن است که راوی ماجرا در مسیر خود فردی عابد و زاهد را میبیند که بر اثر شنیدن آیه یا از آیاتی از قرآن قالب تهی کرده است. دلایلی از جمله شباهت صورت و محتوای حکایات و مطرح شدن نام چند تن از صوفیان در آنها موجب شده که برخی محققان این کتاب را در زمرهی آثار صوفیانه قرار دهند. اما صالح با تحلیلی جامع از شرایط فرهنگی و اجتماعی زمانهی ثعلبی و مطالعهی دقیق متن به این نتیجه رسیده که هدف ثعلبی از تألیف این کتاب بازگرداندن قرآن به جایگاه اصلی خود در جامعهی اسلامی است و بهمنظور ترغیب بیشتر مردم به سوی قرآن است که در مقدمهی کتاب قرائت قرآن را نوعی جهاد و مرگ بر اثر شنیدن آن را نوعی شهادت قلمداد کرده است. بنابراین به نظر صالح قتلیالقرآن را باید کتابی در شمار کتب فضائلالقرآن به حساب آورد نه کتابی صوفیانه. البته وی در نهایت تذکر میدهد که ثعلبی اگرچه صوفی نبوده، مسلماً تحت تأثیر حلقههای متصوفهی زمانهی خود بوده است اما در اینجا نیز همانند تفسیرش تصوف را صرفاً بهعنوان ابزاری برای ارتقا بخشیدن به جایگاه کلام خدا و تأکید مجدد بر اهمیت قرآن به خدمت گرفته است.

 

فصل سوم

از فصل سوم بررسی دقیق تفسیر الکشفوالبیان آغاز میگردد. در این فصلِ نسبتاً کوتاه منابع ثعلبی در تألیف تفسیر معرفی و طبقهبندی شده است. چنانکه صالح اشاره کرده، مقدمهی الکشف در میان سایر آثار تفسیری بیهمتاست چراکه ـ با وجود نمونههایی از این دست در مقدمهی آثار دانشمندان علوم دیگر نظیر تهذیباللغة ازهری(م370) ـ ثعلبی تنها مفسری است که با فهرست کردن تمامی منابع خود در این مقدمه، بخش مهمی از آثار قرآنی و تفسیری موجود در آن دوره را گزارش کرده است. مقدمهی ثعلبی نهتنها از حیث آگاهیبخشی دربارهی شناخت منابع مرتبط با تفسیر که در چهار قرن نخست هجری نگاشته شده سودمند است، بلکه ابتکاری در جهت بهبود ساختار آثار تفسیری نیز بهحساب میآید زیرا ثعلبی با ذکر طرق روایی خود به این آثار در مقدمه، خود را از تکرار اسانید و تطویل ـ که مفسران پیش از وی نظیر طبری گرفتار آن بودند ـ رهانیده است.

منابع ثعلبی را میتوان به دو بخش اصلی کتابها و منابع شفاهی تقسیم کرد. وی در مقدمه از هفتادوهفت کتاب بهعنوان منابع خود یاد میکند که شصتتای آنها امروزه در دست نیست. صالح این منابع را به شش دستهی کلی تقسیم کرده است: تفاسیر که خود بر سه قسماند: 1) تفاسیر پیش از طبری که او در جامعالبیان استفاده کرده؛ 2) تفاسیر پیش از طبری که او بهدلایلی استفاده نکرده؛ 3) تفاسیر معاصران ثعلبی؛ و سه دستهی دیگر یعنی 4) غریبالقرآنها و معانیالقرآنها؛ 5) کتب قرائات؛ 6) کتب تاریخ و سیره. صالح همچنین با محاسبهای آماری نشان میدهد که ثعلبی 63 درصد از این کتابها را از طریق سه استادش اخذ کرده است: ابنحبیب، عبداللهبنحامد و حاکم نیشابوری؛ و تأکید میکند که حاکم نیشابوری در راهیابی متون مؤید عقاید شیعه به این تفسیر نقش مهمی داشته و از اینرو حیات و آرای وی شایستهی پژوهشی مستقل است.

منظور از منابع شفاهی مطالبی است که در آن زمان بهصورت کتاب موجود نبوده و ثعلبی ـ چنانکه در مقدمه میگوید ـ این مطالب را از حدود سیصد شیخ حدیثی شنیده است. نکتهی مهم آن است که ثعلبی در مواردی که از منابع شفاهی نقلقول میکند، بهخلاف نقل از کتابها سلسلهی سند را بهطور کامل در متن تفسیر میآورد. صالح در اینجا نیز اطلاعی آماری دربارهی استادان ثعلبی بهدست میدهد: حدود 70 درصد از شنیدههای ثعلبی از این سیصد شیخ از طریق شش استاد او بوده است: سه استاد پیشگفته، ابنفنجویه(م414)، ابنعبدوس(م396) و ابنمقرئ(م381). وی در ادامه به توضیح اهمیت مطالب شفاهی ذکرشده در الکشف میپردازد. این مطالب به دو بخش عمده قابل تقسیم است: احادیث نبوی و اخبار و منقولات دیگر. برخی از احادیث نبوی نقلشده در الکشف، احادیثی مشهور است که در کتابها و جوامع حدیثی دیگر نیز یافت میشود. اما آن بخش از این احادیث که صرفاً از طریق ثعلبی به نسلهای بعدی رسیده، اهمیت فراوانی دارند. گذشته از این، بهگفتهی صالح همین مطالب شفاهی ذکرشده در الکشف است که بر تفاسیر بعدی تأثیر قابلتوجهی نهاده است، زیرا بسیاری از مطالبی که ثعلبی از این طریق وارد تفسیر قرآن کرده، قبل از او در این سنت جایی نداشته و بهواسطهی او به جریان اصلی تفاسیر راه یافته است.

 

فصل چهارم

مقدمهی تفسیر ثعلبی علاوهبر اینکه از حیث آگاهیبخشی دربارهی تاریخ تفسیر و ذکر سلسلهی اسناد و طرق روایی مؤلف اهمیت دارد، حاوی اصول و مبانی تفسیری ثعلبی و داوری وی دربارهی تفاسیر پیشین است. از اینرو در فصل چهارم کتاب که به مبانی نظری و اصول و روش تفسیری ثعلبی اختصاص دارد، این مقدمه بهدقت و تفصیل مطالعه شده است.

صالح با مرور مقدمه بر عبارات مهم آن دست گذاشته و نکاتی مهم و گاهی بدیع را از لابهلای گفتههای ثعلبی استنباط کرده است. ثعلبی در آغاز مقدمه علم تفسیر را اساس دین و رأس علوم شرعی دانسته است. بهنظر صالح تأکید بر این نکته نشان میدهد که ثعلبی میکوشد در روزگاری که در میان علمای مسلمان فقه جایگاه اصلی را دارد، علوم قرآنی را به کانون و محور علوم اسلامی بدل کند. همچنین صالح معتقد است ثعلبی با بیان عباراتی که بیانکنندهی هدف تفسیر قرآن و تمجید از عالمان تفسیر است سعی دارد مفسران را بهعنوان حاملان کلام الاهی و واسطهی میان خدا و خلق او معرفی کند، عالمانی که به مردم کمک میکنند تا مسلمانانِ بهتری باشند. ثعلبی در ادامه به انتقاد از تفاسیر و مفسران پیش از خود در قالب شش گروه میپردازد که صالح نیز بهتفصیل این شش گروه را معرفی میکند.

از جمله قسمتهای بدیع این فصل توضیحات صالح دربارهی روش تفسیری ثعلبی است. ثعلبی در جایی از مقدمه روش تفسیریاش و آنچه را در تفسیر به آنها توجه دارد چهارده جنبه دانسته و با عباراتی موجز و مسجع آنها را بیان کرده است مثلاً  العدد و التنزیلات که منظور از آن تعداد حروف و کلمات آیات هر سوره و مکی یا مدنی بودن آن است؛ یا القصص و النزولات که مراد از آن داستانها و اسباب نزول آیات است که برای رعایت سجع به این صورت آمده است. صالح ضمن توضیح مراد ثعلبی از این اصطلاحات و تعابیر چهاردهگانه میکوشد پیشینه و زمینهی آنها را بشناساند. بهگفتهی وی با وجود نامعمول بودن کاربرد این تعابیر در تاریخ تفسیر، تعدد و سجع و ترتیب آنها این احتمال را مطرح میکند که دستکم چیزی شبیه این تعابیر پیشتر وجود داشته و ثعلبی از آن آگاه بوده است. فاناِس در یکی از آثارش از وجود نسخهی تفسیری نوشتهی مؤلف ناشناس خراسانی و معاصر ثعلبی سخن گفته و آن را تفسیری کرّامی دانسته است. صالح بر اساس گفتهی فاناس و از طریق مقایسهی تعابیر ثعلبی با اصطلاحات موجود در این تفسیر که شباهتهای آشکاری با هم دارند، نتیجهگرفته که تعابیر چهاردهگانهای که ثعلبی بهکار برده خاستگاه کرّامی داشته و او احتمالاً در این مورد تحت تأثیر استادش ابنحبیب بوده است.

در ادامه صالح به تحلیل و بررسی دو بخش دیگر از مقدمهی ثعلبی میپردازد. نخست بخشی که در آن از فضائل قرآن و شأن والای عالمان به آن سخن گفته شده است. او در این قسمت با استناد به یکی از نسخههای خطی الکشف به یازده روایتی که ثعلبی بهعنوان شاهد بر فضل قرآن و علم به آن آورده، اشاره میکند، در حالیکه برخی از این روایات در نسخهی چاپی بیروت نیامده است. تحلیل او از چرایی ذکر این روایات در مقدمهی تفسیر همان است که پیشتر به آن اشاره کرده بود: ثعلبی بهدنبال جایگاه بخشیدن به قرآن و علوم مرتبط با آن در فضای فکری و فرهنگی جامعهی اسلامی است و در عین حال میکوشد فقیهان را متوجه این امر کند که آنان با سرگرم شدن به اقوال و آرای فقهی از کتاب خدا غافل شدهاند. بخش دیگر مقدمه که صالح به آن پرداخته توضیحات ثعلبی دربارهی معنای تفسیر و تأویل و تفاوت میان آنهاست. وی پس از ترجمهی عبارات ثعلبی در اینباره، به رأی او دربارهی آیات محکم و متشابه قرآن پرداخته است. ثعلبی به خلاف طبری در مقدمهی تفسیرش به آیهی هفتم سورهی آلعمران ـ که محل بحث و نزاع راجعبه محدودهی مجاز تفسیر و تأویل قرآن است ـ هیچ اشارهای نکرده است که بهنظر صالح این امر حاکی از موضع تسامحآمیز او در این باب است. همچنین وی در ذیل همین آیه به این نظر متمایل است که واو آیه عاطفه است و در نتیجه عالمان به قرآن (الراسخون فیالعلم) نیز حظّی از تأویل آیات متشابه قرآن دارند. وانگهی ممکن است مراد از واژهی «متشابهات» در این آیه عبارات همانند و شبیهبههم در قرآن باشد. بنابراین به گفتهی صالح، ثعلبی چه در مقدمه و چه در تفسیر آیهی مورد بحث از مقیدکردن مفسران به محدوده و رأیی خاص پرهیز کرده و چنانکه بازتاب این اصل عمومی در سراسر تفسیر او نمایان است. او هرگز مانند طبری خود را به احادیث نبوی و اقوال صحابه و تابعین محدود نکرده و در جاهای متعددی پس از ذکر عبارت «رأیتُفیبعضالتفاسیر» به نقل قول از عالمان و مفسران دیگر مبادرت کرده است.

در بخش پایانی فصل چهارم که شامل مروری کلی بر نظریهی تفسیری ثعلبی است، چند نکتهی عمومی دربارهی الکشف طرح شده است. صالح در اینجا با پیشکشیدنِ دوبارهی بحث تفاسیر دایرةالمعارفی مدعی شده است که تفسیر قرآن پس از ثعلبی با بهکارگیری تمامی علوم رایج در تمدن اسلامی نظیر صرفونحو، لغت، شعر، تاریخ، فقه و کلام گنجینهای را پدید آورد که آمیزهای از آموزههای اخلاقی و تربیتی فرهنگ اسلامی بود. این جریان نوظهور در سنت تفسیر که ثعلبی آغازگر آن بود، با روش طبری و برخی مفسران نسلهای بعدی همچون ابنتیمیه و ابنکثیر تفاوتی کاملاً آشکار داشت زیرا آنان معتقد بودند تنها پیامبر، صحابه و تابعین صلاحیت تفسیر قرآن را دارند. اما ثعلبی که با انبوهی از تفاسیر نگاشتهشده بر قرآن در فاصلهی زمانی میان طبری تا عصر خود مواجه بود، کوشید تا این برداشتهای متنوع از آیات را بهگونهای منظم در تفسیر خود جای دهد و از اینروست که در تفسیرش جابهجا با عبارت «سمعتُ‌‌بعضَ‌‌المفسرینیقول» تفاسیر معاصران خود را نقل کرده است. بهعلاوه، او در برخی موارد پس از نقل جملگی آرا و برداشتها نظر خود را با عبارت «ومَعنیالآیةعِندی» ابراز میکند.

از دیگر نکاتی که صالح به آن توجه کرده، تعریف ثعلبی از تأویل است. بهنظر او چنین تعریفی از تأویل (صرفُ‌‌الآیةإلیمعنی‌‌یحتملُه) دست ثعلبی را برای عرضهی چند تفسیر مختلف و چهبسا متعارض برای یک آیه باز میگذارد. شاید همین وسعت نظر ثعلبی در تلقی از مفهوم تأویل بوده که راه را برای ورود تفاسیر عرفانی و نیز مطالب ناظر به مجادلات سنی و شیعی به تفسیر او هموار ساخته است. هرچند باید توجه داشت که ثعلبی در آخرین عبارت مقدمهی الکشف معیار خود در پذیرش تفاسیر گوناگون را موافقت با کتاب و سنت اعلام کرده است.

 

فصل پنجم و ششم

فصل پنجم و ششم که رویهم حجم عمدهای از کتاب را تشکیل میدهد، به ده بخش مستقل تقسیم شده که هر یک به بررسی جنبهای از روش تفسیری ثعلبی اختصاص یافته است. مؤلف در این دو فصل که آنها را بخش اصلی کتاب خود میداند، کوشیده تا روشی جدید برای پژوهش دربارهی تفاسیر کلاسیک قرآن و ردهبندی آنها عرضه کند. وی که معتقد است جالبترین جنبه در تاریخ این تفاسیر تعامل میان فقهاللغه و تفسیر است، همچنین میکوشد تا در طی این دو فصل برای این پرسش مهم پاسخی جامع و درخور بیابد که تفسیر قرآن چگونه فقهاللغه را بدون اینکه جایگاه قدسی قرآن ذرهای تضعیف شود در خدمت فهم قرآن قرار داد؟ صالح با آنکه در نگارش این بخش بدون داشتن هیچگونه تعصبی ـ چنانکه خود میگوید ـ از نوشتههای محققان میدراش الهام گرفته، اما برای جلوگیری از تأثیر پیشفرضها و زمینههای یهودی این محققان در فهم تاریخ تفسیر قرآن، ـ به خلاف جان‌‌ وَنزبرو در کتاب مهم و مشهورش مطالعات قرآنی ـ از بهکارگیری اصطلاحات نامأنوس توراتی و تلمودی نظیر هَلاخا و هَگادا در این کتاب اجتناب کرده است.

در واقع این دو فصل کتاب مکملی برای فصل چهارم آن بهحساب میآید. صالح در فصل چهارم با تجزیه و تحلیل مقدمهی الکشف از انگیزهها و پیشفرضهای ثعلبی در نگارش تفسیر سخن گفت و تا حد امکان دغدغهها و مسائل موجود در عصر او را آشکار ساخت و بدینترتیب اصول و مبانی نظری ثعلبی در تفسیر را عرضه کرد. اما در فصل پنجم و ششم وی در پی نشاندادن آن است که این اصول و مبانی چگونه در متن تفسیر جلوهگر شده و چه تأثیری در طرح یا عدم طرح مباحث مختلف در تفسیر و موضعگیریهای ثعلبی داشته است. برای این منظور تفسیر سورههای جزء سیام قرآن را از الکشف انتخاب کرده و در ذیل هر یک از جنبههای دهگانهای که برای این تفسیر برشمرده، آرای ثعلبی را با آرای سه تن از مفسران مشهور یعنی طبری در جامعالبیان، زمخشری در الکشّاف و قرطبی در الجامعلأحکامالقرآن مقایسه کرده است. صالح قبل از ورود به این دو فصل و در آغاز آن هوشمندانه بر نکتهی مهمی دست گذاشته و خواننده را به آن توجه داده است: طبیعی است که ثعلبی ـ و نه هیچ مفسر دیگری ـ در هیچجای اثرش به روش تفسیری خود و اینکه چگونه متن قرآن را تفسیر میکند اشاره نکرده و هیچگاه بهصورت مرتب و مدوّن از اصول و مبانی تفسیری خود سخن نگفته است بلکه این محقق یا خوانندهی تفسیر است که از طریق مطالعهی مقدمه و متن اثر اصول و روش تفسیری مفسر را استنباط میکند. بنابراین هر محققی در نگارش اثری دربارهی روششناسی یک تفسیر با این مسألهی هرمنوتیکی روبهروست که همواره بر اساس فهم خود و آنگونه که خود میفهمد دربارهی اصول و روش مفسر اظهار نظر میکند و بدینترتیب فهم خود را بر متن تفسیر تحمیل مینماید تا آنجا که توان گفت: پژوهش دربارهی یک تفسیر خواهناخواه خود تفسیر کامل دیگری است. با اینهمه بهنظر میرسد برای دستیابی به اصول و روش یک مفسر چارهای از نقد و بررسی جزءبهجزء مقدمه و متن تفسیر او وجود نداشته باشد و ظاهراً این تنها راه ممکن و عملی است که پیش روی محقق قرار دارد. اینک به گزارش تکتک این جنبههای دهگانه خواهیم پرداخت.

بخش اول: نخستین جنبه از جنبههای دهگانهی تفسیر ثعلبی که مؤلف به آنها پرداخته، نقل روایات فضائل سور است. صالح که ثعلبی را نخستین مفسری میداند که این روایات را وارد تفسیر قرآن کرده معتقد است این کار در جهت برنامهی اصلی او یعنی جایگاه بخشیدن به قرآن و ایجاد ارتباط و انس بیشتر میان مردم و کتاب مقدسشان بوده و چنین اقدامی را حاکی از فراست و زمانهشناسی این مفسر برشمرده است. در این بخش ضمن دستهبندی روایات فضائل سور، کارکرد آنها در تفاسیر قرآن که بیش از هر چیز امیدوار کردن مؤمنان به رستگاری در آخرت است بررسی شده است. بهنظر صالح قرارگرفتن این روایات در ابتدای تفسیر سورهها نشان میدهد که ثعلبی برای این جنبه از تفسیر قرآن اولویت خاصی قائل بوده است بهخلاف زمخشری که همین روایات را در انتهای تفسیر هر سوره آورده است.

بخش دوم: بخش دوم به بررسی بازتاب جنبهی نجاتبخشی قرآن در الکشف اختصاص یافته است. بهگفتهی صالح مهمترین رسالت قرآن از نگاه ثعلبی بهرستگاری رساندن مؤمنان در آخرت است و این پیام را با مطالعهی بسیاری از آیات قرآن میتوان دریافت. صالح برای روشنتر شدن مقصود خود از این جنبه، توضیحات ثعلبی ذیل آیهی فأوحی إلی عبده ما أوحی (نجم/10) را بهعنوان گویاترین نمونه در این باب ذکر میکند. ثعلبی اگرچه در ابتدای شرح معنای این آیه تفاسیر رسمی و رایج را نقل کرده، با بهرهگیری از ابهام معنایی «ما» و با تعبیر قیلَ این توضیح را به اقوال موجود دربارهی آیه اضافه میکند: «خدا به محمد(ص) وحی کرد که بهشت بر پیامبران گذشته پیش از آنکه تو وارد آن شوی و بر امم پیشین قبل از آنکه امت تو داخل آن شوند حرام است.» ثعلبی در اینجا با ظرافت تمام، روایتی را ـ بدون نسبت دادن به کسی و بدون اصرار بر صحت آن ـ نقل میکند که گرچه با موضوع آیات مورد بحث چندان مرتبط نیست، درعوض بر رستگاری مسلمانان و تقدم آنان بر پیروان ادیان دیگر دلالتی آشکار دارد.

در ادامهی این بخش صالح به آیاتی از قرآن میپردازد که نه مسلمانان و جامعهی اسلامی که شخص پیامبر اسلام را بهطور ویژه مخاطب قرار داده است. این آیات با خطابات رایج قرآن به مؤمنان، کافران، اهلکتاب و حتی خطاباتی که در ظاهر به پیامبر و درواقع به جملگی پیروان اوست تفاوت دارد و یک استثنا محسوب میشود. در خطابات قرآن عموماً آموزهای اعتقادی یا حکمی فقهی یا توصیهای اخلاقی، آشکارا و ضمنی، برای مؤمنان و مخاطبان عمومی قرآن نهفته است. اما یکی از سؤالات پدیدآمده برای عامهی مسلمانان ـ که مخاطبان اصلی قرآناند ـ این است که آنان از آیات ویژهی پیامبر ـ که نوعاً در اوایل دورهی مکه نازل شده ـ چه بهرهای دارند؟ بهگفتهی صالح ثعلبی در پی آن است که از این آیات تفسیری نو عرضه کند تا مسلمانان نیز بتوانند از این طریق با آنها ارتباط برقرار کنند. صالح برای اثبات مدعای خود به چند جای تفسیر الکشف استناد میکند از جمله توضیحات ثعلبی ذیل آیهی إنّک لَعلی خُلُق عظیم (قلم/4) که آن را بهتفصیل نقل و بررسی کرده است. ثعلبی این آیه را در دو بخش تفسیر کرده و در بخش نخست همانند مفسرانی چون طبری روایاتی در مدح خُلق و خوی پیامبر اسلام آورده است. اما در بخش دوم با استناد به چهار روایت به فضیلت حُسن خلق و نقش آن در سعادت انسان پرداخته و در واقع مراد آیه را از توصیفی مدحآمیز دربارهی اخلاق پیامبر به پیامی اخلاقی برای همهی بشر توسعه داده است. لُب کلام صالح در این بخش آن است که ثعلبی در تفسیر خود سرسختانه میکوشد معنای آیات ویژهی پیامبر را از انحصار او خارج کرده و دایرهی شمول آن را مانند دیگر آیات قرآن به همهی امت اسلامی تعمیم دهد زیرا از نگاه او پیام نجاتبخشی قرآن برای همهی مؤمنان در تمامی آیات آن نهفته است و هیچ آیهای را نباید از این امر مستثنا کرد.

بخش سوم: این بخش به بررسی رابطهی میان فقهاللغه و تفسیر اختصاص دارد. صالح در آغاز از جایگاه فقهاللغه در میان علوم اسلامی و اهمیت آن در فضای فکری و فرهنگی قرن چهارم هجری سخن گفته است. در این دوران ادب رابطهی تنگاتنگی با تفسیر قرآن پیدا کرد تا آنجاکه دیگر میان ادیب و مفسر تمایز چندانی وجود نداشت. واحدی شاگرد ثعلبی خود نمونهای گویا برای این پدیده است. صالح بازتاب این پدیده را در تفسیر ثعلبی بر دو گونه میداند. نخست اینکه ثعلبی اجازه میدهد تا فقهاللغه بهسان مرجعی بلامنازع در شرح معانی آیات قرآن مطرح شود بهطوریکه حتی گاهی موجب از میدان بهدرشدن تفاسیر سنتی و روایات تفسیری در مورد یک آیهی خاص میگردد. دیگر اینکه او روشهای جعلی لغوی را ـ که البته از نظر او جعلی نبوده ـ بهمنظور توجیه تفاسیر غیرلغوی پیشین یا تقویت برداشتهای مطابق با آرای کلامی خودش بهکار میگیرد. وی پس از توضیح این دو گونه برای هر یک مثالی را بهتفصیل ذکر میکند. مثال گونهی اول، آیات إنّ مع العُسر یسراً  *فإنّ مع العُسر یسراً (انشراح/5-6) است که ثعلبی در تفسیر آنها تسلط خود را بر لغت و ادب نشان داده و از اشعار و نکات ادبی متعددی برای توضیح معنای آیه مدد گرفته است. آیات سورهی ضحی نیز از جمله نمونههای گونهی دوم است که ثعلبی در ذیل آنها با استناد به شواهد ادبی، معانی بدیعی را برای دو واژهی «یتیم» و «ضالّ» که بهعنوان اوصاف پیامبر اسلام ـ بهویژه دومی ـ بحثهای کلامی دامنهداری را در پی داشته، میآورد که شاید بهترین نمونه برای نشان دادن کوشش ثعلبی در بهکارگیری فقهاللغه برای توجیه رأیی کلامی باشد.

صالح در جایی به خواننده بهدرستی تذکر میدهد که منظور وی از طرح این بخش آن نیست که مفسران دیگر از فقهاللغه بیخبر بوده یا از آن بهره نگرفتهاند چنانکه طبری در جاهایی از تفسیر خود از شواهد لغوی استفاده کرده، ولی هیچگاه همانند ثعلبی فراوان و پیاپی و بهعنوان رویهای مشخص به شواهد لغوی و بهویژه شعری استناد نکرده است. بهگفتهی او فراوانی این شواهد در اثر ثعلبی گواه آن است که او با منابع لغوی و ادبی پیش از خود خصوصاً تهذیباللغة ازهری معاصر و همشهریاش بهخوبی آشنا بوده است.

بخش چهارم: در بخش چهارم ویژگی گلچین و منتخببودن تفسیر ثعلبی مورد توجه قرار گرفته است. درست است که سنت تفسیر اسلامی اساساً و از همان آغاز این ویژگی را در خود داشته، چنانکه میتوان گفت تفسیر چیزی جز نقل اقوال پیشینیان و شرح آنها و احیاناً افزودن مطالبی از خود مفسر نیست و لذا گاهی میتوان در ذیل یک آیه تاریخ کاملی از انواع تفاسیر ذکرشده برای یک آیه را مشاهده کرد؛ اما با وجود این صالح مدعی است که این ویژگی در هر تفسیری بهگونهای متمایز و خاصِ خود بروز کرده است. در این میان ثعلبی با قرارگرفتن در موقعیتی کمنظیر از لحاظ تاریخی، از یکسو با اقوال و آرای تفسیری متکثّر و متشتّتی مواجه شد که مهار آنها بهسادگی امکانپذیر نبود و از سوی دیگر توجه به جنبهی دایرةالمعارفی تفسیر ایجاب میکرد او اثری عرضه کند که جامع و شامل تمامی برداشتهای موجود باشد.

یکی از مهمترین مثالهای صالح برای نشان دادن این ویژگی در الکشف تفسیر آیهی وَ وَجدکَ ضالّاً فَهَدی (ضحی/7) است. ثعلبی در ذیل این آیه با استناد به اخبار و روایات متعدد، بیست تفسیر مختلف را برای روشنشدن معنای واژهی ضالّ آورده، چنانکه پنج حکایت را بهطور کامل فقط دربارهی گمشدن پیامبر در کودکی نقل کرده است. او بدون اینکه دربارهی صحت و سقم اقوال نظری ابراز کند آنها را به ترتیبی تاریخی سامان داده و گویی از این طریق خصیصهی تکثر معنایی متن قرآن را در ذیل این آیه به نمایش گذاشته است. البته چنانکه صالح توضیح میدهد ثعلبی را نباید صرفاً گردآورندهی آرای دیگران دانست زیرا همین نقل آرای گذشتگان در کنار یکدیگر بدون حذف هیچیک از آنها حتی برداشتهای عرفانی، خود موضع ثعلبی بهحساب میآید. وانگهی از مقایسهی توضیحات ثعلبی و طبری در ذیل آیه میتوان به میزان خلاقیت و نوآوری او در تفسیر پی برد.

 صالح در ادامه برای نشان دادن تفاوت نحوهی بروز این ویژگی در تفاسیر مختلف، تفسیر آیهی مذکور را از یک مفسر پیش از ثعلبی (طبری) و دو مفسر پس از او (زمخشری و قرطبی) بهتفصیل نقل و مطالب آنها را با مطالب ثعلبی بهدقت مقایسه کرده است. طبری تنها سه تفسیر برای واژهی ضالّ نقل کرده، بهاختصار از کنار آن میگذرد. اما زمخشری که از محتوای تفسیر ثعلبی باخبر بوده، به سبب ملاحظات کلامی خود از برخی اقوال بهراحتی چشم پوشیده و از نقل آنها صرفنظر کرده است. بهگفتهی صالح تفسیر او ـ با آنکه منبعی درسی بوده و مشهور به گزیدهنویسی است و شاید هم به همین دلیل ـ صرفاً برداشتهای خاصی از آیات را عرضه میکند. قرطبی نیز که آشکارا در این آیه متأثر از ثعلبی است، اگرچه توضیحات مفصلی آورده اما او نیز گویی نتوانسته در برابر اقتضائات و لوازم این ویژگی تاب بیاورد و در مواردی با حذف و اضافات خود به خصیصهی چندمعناییبودن این آیه لطمه وارد ساخته است.

بخش پنجم: این بخش به بررسی جایگاه برداشتهای عرفانی از قرآن در سنت تفسیر اسلامی و بازتاب آن در تفسیر ثعلبی اختصاص دارد. بهنوشتهی صالح هیچیک از مفسران مشهور پیش از ثعلبی به خود جرأت نداده بود تا اقوال صوفیان را وارد تفسیر قرآن کند و مخالفت با برداشتهای عرفانی بهصورت جریانی غالب در تفاسیر رسمی اهلسنت درآمده بود. ازجمله واحدی که اثرپذیری او از ثعلبی در موارد بسیاری غیرقابلانکار است، برداشتهای عرفانی از آیات قرآن را تفسیر به معنای مصطلح آن ندانسته و صریحاً از حقائقالتفسیر سلمی، متصوف مشهور، انتقاد کرده است. صالح بر این باور است که دلیل این مخالفتها و انتقادها و درنتیجه عدم راهیابی آرای متصوفه به تفاسیر رسمی قرآن صرفاً در اینکه آرای آنان ذوقی بوده و از اصول و مبانی لغوی پیروی نمیکرده، خلاصه نمیشود بلکه باید علت اصلی انزوای تصوف در سدههای نخستین اسلامی را ـ طبق نظر باورینگ ـ عدم برخورداری این جریان از حمایت شخصیتهای مقبول و تأثیرگذار در جریان اصلی اندیشهی اسلامی دانست؛ امری که بعدها با ظهور شخصیت بزرگی چون غزالی(م505) محقق گردید و تصوف پس از آن رفتهرفته از حاشیه به متن آورده شد.

نکتهی مهمی که صالح بر آن تأکید دارد این است که ثعلبی با جایدادن اقوال و برداشتهای صوفیانه در کنار برداشتهای دیگری که نوعاً بر اساس معانی لغوی و اصول و قواعد زبانی بود، در واقع نشان داد که قرآن علاوهبر معنای ظاهری و آشکار (مُبین)، میتواند معانی باطنی و سرّی نیز داشته باشد. بدینترتیب او با این اقدام جسورانه و البته هوشمندانه متن قرآن را بهعنوان پرظرفیتترین متن موجود در فرهنگ اسلامی معرفی کرد و از این طریق جایگاهی ممتاز و متمایز به آن بخشید. بر این اساس صالح از نورمن کالدر که در مقالهی مهم خود ظهور آرای عرفانی در تفسیر قرآن را ـ هرچند بهسبب دراختیار نداشتن نسخهای کامل از الکشف ـ به دورههای متأخر تاریخ تفسیر نسبت داده، انتقاد میکند.

صالح پس از گزارش نقل گفتههای صوفیان در الکشف ذیل آیات وَ خیرُ الزّاد التقوی (بقره/197) و اللهُ لطیفٌ بِعباده (شوری/19)، به نکتهی بدیع و قابلتوجهی اشاره میکند. بهنظر او ثعلبی علاوهبر نقل عین اقوال صوفیان، گاهی نیز با تقلید از روش متصوفه در تفسیر قرآن، خود برداشتهای شبهعرفانی جدیدی را ذیل آیاتی که در هیچ جای سنت تصوف مطلبی دربارهی آنها نیامده، ذکر کرده و از این طریق مجدداً ظرفیت بالای قرآن را برای پذیرش معانی متعدد نشان داده است. نمونهای گویا در این باب معانی مختلفی است که او از آیهی فَاذکرونی أذکُرکم (بقره/152) بهدست داده است، درحالیکه طبری و زمخشری توضیحات بسیار مختصری ذیل آیه آوردهاند و قرطبی نیز از میان مطالب ثعلبی بخشی را که رنگ و بوی عرفانی داشته، حذف و باقی را نقل کرده است.

بخش ششم: در این بخش به حکایات و داستانهایی توجه شده که ثعلبی در ذیل آیات غیرداستانی نقل کرده است. شایان ذکر است که با آنکه نقل تفصیلی قصص در شرح آیات داستانی قرآن از ویژگی‌های تفسیر ثعلبی به‌شمار می‌رود، صالح آن را جزو جنبه‌های ده‌گانه قرار نداده و بحث مستقل دربارهی آن را به مجالی دیگر موکول کرده به‌ویژه به‌این‌دلیل‌که این جنبه، در پژوهش‌های دیگران از جمله تألیف ناگل دربارهی منابع قصص‌الانبیاء به‌تفصیل بررسی شده است. با این توضیح معلوم می‌شود که مراد صالح در این بخش نقل داستانهایی نظیر ماجرای موسی و فرعون در الکشف نیست، بلکه او درصدد بررسی حکایاتی تفسیری است که ارتباطی ارگانیک با مضمون آیه ندارند، مانند آنچه نوعاً در منابع اسباب‌النزول آمده است.

بهگفتهی صالح اگرچه به‌کارگیری این حکایات پیش از ثعلبی نیز سابقه داشته، او به‌دلایلی، بیشتر و جدی‌تر از اسلافش به آنها پرداخته است. صالح دلیل اصلی به‌کارگیری چنین حکایاتی در تفسیر را ـ به خلاف اندرو ریپین که معتقد است صرفاً علاقه‌مندی به خیال‌بافی و افسانه‌پردازی بوده ـ انگیزه‌های سیاسی، کلامی و اخلاقی می‌داند. یکی از بهترین نمونه‌ها برای نشان‌دادن کارکرد این جنبه در تفسیر الکشف، تفسیر ثعلبی از آیات سورهی لیل است. صالح ضمن ترجمهی کامل حکایتی که ثعلبی ذیل این سوره آورده، تذکر می‌دهد که کل آیات سوره به‌نوعی در دل این داستان گنجانده شده است.

بخش هفتم: صالح در بخش هفتم به بررسی جنبهی وعظآمیز و انذار و تبشیر در تفسیر ثعلبی میپردازد. بهنظر صالح برای این جنبه از تفسیر الکشف باید حساب جداگانهای باز کرد زیرا دأب ثعلبی در تفسیر چنان است که برای وعظ و پنددهی به انتظار آیهی خاصی نمینشیند بلکه از هر آیهای تا آنجا که ممکن است، بهعنوان فرصتی برای مدح فضایل و ذم رذایل اخلاقی بهره میگیرد. وی گاهی در تفسیر آیهای که موضوع آن مثلاً دروغ و دروغگویی است، آیات متعددی از قرآن را که در اینباره سخن گفته، به خواننده یادآوری میکند. برای مثال آیهی فأمّا الیتیمَ فَلا تَقهر (ضحی/9) صریحاً دستوری را دربارهی نحوهی مواجهه با یتیم خطاب به پیامبر صادر کرده است. اما بهنوشتهی صالح ثعلبی این آیه را فرصتی مغتنم دانسته و ذیل آن با استناد به چهار روایت (سه حدیث نبوی و روایتی از انسبنمالک) و با طرحی حسابشده دیدگاه اخلاقی اسلام را در باب جایگاه و شأن یتیمان و نحوهی برخورد با آنان در جامعهی اسلامی بازگو کرده است. درواقع باید گفت آیه در سطح زبانی روشن و در معنای ظاهری کاملاً بدون ابهام است ـ چنانکه طبری در تفسیر آن صرفاً واژهی تَقهر را نیازمند توضیح دانسته ـ اما آنچه نیازمند توضیح و تأکید بوده پیام اخلاقی آیه است که ثعلبی به آن پرداخته است. گذشته از آیاتی چون آیات 9 تا 11 سورهی ضحی که ثعلبی در آنها از حدیث نبوی برای وعظ و ارشاد بهره میگیرد، بهاعتقاد صالح آیات دیگری نیز هست که در آنها وعظ او مبتنیبر منابع و مطالب حِکمی است. یکی از بهترین مثالها برای آیات گروه دوم آیهی اعلَموا أنّما الحیوة الدُنیا لعِبٌ و لهوٌ و زینة و ... (حدید/20) است که ثعلبی در تفسیر آن عباراتی حکمتآمیز را از علی(ع) در مذمت دنیا آورده است. صالح معتقد است که ثعلبی با منابع ادب و حکمت موجود در عصر خود آشنا بوده و گاهی مستقیماً از آنها نقلقول کرده است چنانکه در چندجا با عباراتی چون «وفیالحِکمة» کلمات قصار و عباراتی پندآمیز را از میان گفتهها و نوشتههای حکمای پیش از خود ذکر میکند. توضیحات او ذیل آیهی إنّ الإنسانَ لِربّه لَکنودٌ (عادیات/6) شاهدی بر این مدعاست.

صالح در ادامه به توضیح و تحلیل تفسیر ثعلبی از آیهی یا أیها الإنسانُ ما غَرّکَ بربّکَ الکریم (انفطار/6) پرداخته که به نظر او نمونهای کامل برای نشاندادن آن است که ثعلبی چگونه قرآن را به متنی دوطرفه بهمثابهی گفتگویی میان بنده و پروردگار مبدل کرده است. درحالیکه طبری در شرح پاسخ سؤال طرحشده در آیه تنها یک پاسخ و آنهم شیطان را ذکر میکند، ثعلبی چندین پاسخ مختلف را که عمدتاً رهیافت عرفانی دارد و در صدد امیدوارساختن مؤمنان به کرم و بخشش پروردگارشان است، از اهلاشاره ازجمله فضیلعیاض نقل کرده است. منقولات ثعلبی ذیل این آیه در آثار مفسران بعدی دیده میشود. زمخشری با لحنی تند از برخی از آنها انتقاد کرده است.

در انتهای این بخش صالح مینویسد که از نگاه ثعلبی، قرآن بهطور کلی قابلتفسیر به مجموعهای از اصول و آداب اخلاقی برای حیات شرافتمندانهی مسلمانان است. از مؤیدات این امر روایت معروف عایشه دربارهی اخلاق پیامبر است که: «کان خُلقُه القرآنَ».

بخش هشتم: در هشتمین بخش به عناصر سیاسی در تفسیر ثعلبی توجه شده و در آغاز آن با اشاره به حوادث سیاسی صدر اسلام ازجمله قتل خلیفه عثمان، بحثهای سیاسی راهیافته به تفاسیر قرآن ریشهیابی شده است. از نگاه صالح مهمترین عناصر تفسیر سیاسی قرآن مطالبی تفسیری است که بهنوعی با سه خلیفهی پس از پیامبر، همسران او و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهمالسلام ارتباط دارد. او معتقد است قرارگرفتن برداشتهای سیاسی همدلانه با شیعه در کنار برداشتهای سیاسی سنی از آیات قرآن مطابق با همان روش عمومی ثعلبی در تفسیر است و این موضوع را باید جدای از استفادهی متکلمان شیعی از این تفسیر ـ که در فصل هفتم از آن سخن گفته خواهد شد ـ بررسی کرد.

بهنظر صالح تعداد آیاتی که برداشتهای سیاسی مفسران از آنها موجه بهنظر میآید بسیار نادر است و میتوان آنها را حداکثر در دو یا سه آیه منحصر دانست. اما بسیاری از مفسران با جعل و نقل برخی داستانها ازجمله حکایات اسباب نزول، آیات متعددی را داخل در این حوزه کردهاند. مهمترین آیات سیاسی قرآن از نگاه صالح آیات احزاب/33 و شوری/23 است که وی توضیحات ثعلبی ذیل آنها را بهتفصیل نقل و بررسی کرده است. بحث اصلی در آیهی إنّما یرید اللهُ لِیذهبَ عنکم الرجسَ أهلَ البیت (احزاب/33) ـ چنانکه صالح میگوید ـ بیش از هر چیز بر سر مصادیق تعبیر اهلالبیت است که دو رأی اصلی را در پی داشته است. بر اساس رأی نخست، محمد و علی و فاطمه و حسنین علیهمالسلام مصادیق اهلبیتاند و بنابر رأی دوم همسران پیامبر. طبری ابتدا روایات متعددی در حمایت از تفسیر اول و سپس یک روایت در تأیید تفسیر دوم آورده، اما ثعلبی بهخلاف او نخست پنج روایت در تأیید نظر دوم و در ادامه پنج روایت ـ دقیقاً بههمان تعداد ـ در حمایت از برداشت شیعی از آیه (نظر اول) ذکر کرده است. تا اینجا ثعلبی موفق شده میان دو برداشت کاملاً مغایر که در تاریخ کلام اسلامی بسیار سرنوشتساز بوده تعادل برقرار کند، اگرچه نحوهی ترتیب و تنظیم مطالب و روایات از سوی او بهوضوح نشان میدهد که به رأی نخست تمایل بیشتری دارد. اما توضیحات ثعلبی به همینجا ختم نمیشود. او بنیعباس را نیز که جزئی از بنیهاشم محسوب میشوند داخل در مصادیق آیه کرده که مسلماً ناشی از اوضاع و شرایط سیاسی نیشابور آن دوره است. صالح همچنین توضیحات مفصل ثعلبی ذیل آیهی قُل لا أسئلُکم علیه أجراً إلّا المودّة فی القُربی (شوری/23) را گزارش کرده است. ثعلبی در این آیه حبّ و دوستی آل محمد را منحصر به شیعیان ندانسته و اهلسنت را نیز در زمرهی دوستداران اهلبیت پیامبر برشمرده، چنانکه مضمون دو بیت شعری که نقل کرده آن است که اگر رافضی بودن صرفاً به دوستی پنجتن است، همهی اهلسنت را نیز باید رافضی دانست.

بهگفتهی صالح، ثعلبی نخستین مفسری است که مسألهی حب اهلبیت پیامبر را به مثابهی آموزهای شیعی وارد تفاسیر سنی کرد. اما باوجوداین، نکتهی بسیار مهمی که وی تذکر میدهد آن است که نقل این مطالب شیعیپسند در تفسیر ثعلبی نه بهخاطر داخلکردن آنها در جریان اصلی تفسیر اهلسنت است نه ناشی از سهو و بیتوجهی ثعلبی، بلکه ثعلبی حبّ اهلبیت را مایهی تزکیهی تمامی پیروان اسلام و مؤمنان به پیامبر میداند و میکوشد این آموزهی شیعی را بهعنوان بخشی از اعتقادات اهلسنت مطرح سازد، اعتقادی که صرفاً از منظر تزکیهی اخلاقی و تطهیر روحی اهمیت دارد. صالح برای زدودن هرگونه تردیدی در رابطه با همدلی یا عدم همدلی ثعلبی با اعتقادات شیعه شاهدی ذکر میکند: او در تفسیر واژهی ذیالقُربی (حشر/10) از عقاید شیعه با تعبیر أهواء مُضلّة یاد کرده است.

بخش نهم: در بخش نهم کاربرد و کارکرد احادیث نبوی در تفسیر ثعلبی بررسی شده است. صالح ابتدا برای روشنترشدن موضوع، احادیث و روایات موجود در تفاسیر را به سه گروه تقسیم میکند. گروه نخست که رایجترین آنهاست و بدنهی اصلی تفسیر طبری را تشکیل میدهد، روایاتی است که نه از پیامبر بلکه از صحابه و تابعینی نظیر ابنعباس، عکرمه و مقاتل نقل میشود. این روایات بهخلاف احادیث پیامبر هویت مستقلی ندارند و نوعاً معنای واژه یا عبارت یا آیهای از قرآن را بیان میکنند. قسم دوم احادیث منقول از شخص پیامبر است که گفتار یا رفتار او را در رابطه با آیهی موردنظر گزارش میکنند. یکی از مهمترین نمونههای این قسم روایات اسباب نزول است که بخش عمدهای از روایات تفسیری را تشکیل میدهد. بخش کوچکی از این گروه نیز احادیثی است که در آنها خودِ پیامبر معنای آیه را توضیح داده که بسیار اندک است. اما قسم سوم آن دسته از احادیث نبوی است که هویتی مستقل دارند و ذاتاً جزو احادیث تفسیری بهحساب نمیآیند و اساساً باید آنها را در جوامع حدیثی جست. صالح ضمن بیان این تقسیمبندی میکوشد نقش ثعلبی را در راهیافتن حدیث نبوی ـ به معنایی که در قسم سوم ذکر شد ـ به تفسیر قرآن نشان دهد، امری که پیش از او جز در موارد اندکی از تفسیر طبری سابقه نداشت. بهنوشتهی صالح ثعلبی با این کار وحی شفاهی یعنی سنت پیامبر را در کنار وحی مکتوب یعنی قرآن قرار داد تا قرآن و سنت بدیلی مناسب برای هدایت جامعهی اسلامی پس از وفات پیامبر باشد.

صالح برای نشاندادن این جنبه از تفسیر ثعلبی توضیحات او ذیل آیهی فَلا تُزکّوا أنفسَکم (نجم/32) را نقل و با توضیحات طبری مقایسه میکند. چنانکه پیداست آیه مسلمانان را از تعریف و تمجید خودشان باز میدارد. اما ثعلبی پس از بیان مختصری در اینباره حدیثی نبوی در مذمت متملقان و چاپلوسانی که دیگران را میستایند نقل کرده که بهنظر میرسد ارتباط مستقیمی با معنای آیه ندارد. صالح در توجیه این کار ثعلبی مجدداً به نقش تکمیلی سنت نبوی برای قرآن اشاره میکند. قرآن ستایش افراد از خود را ممنوع اعلام کرده و این حدیث نبوی نیز مسلمانان را از تملق دیگران بازداشته است. بدینترتیب ثعلبی در آین آیه با استفاده از حدیث نبوی نکتهای را که در آیه نیامده مطرح و آن را به مسلمانان گوشزد کرده است.

بهنظر صالح هریک از جنبههای تفسیر ثعلبی بهگونهای با حدیث نبوی مرتبط است بهویژه جنبهی وعظآمیز و جنبهی نجاتبخشی آن که در بخشهای پیشین بررسی شد. وی همچنین ذکر روایات فضائل سور را یکی از مهمترین جلوههای اتصال کلام الاهی (قرآن) با کلام نبوی (سنت) میداند چنانکه در این روایات کلام پیامبر محرّکی برای روی آوردن مؤمنان به کلام الاهی شده است. بهعلاوه نمونههای متعددی را در تفسیر ثعلبی میتوان یافت ـ مثلاً آیهی الّذین یصِلون ما أمَر اللهُ به أن یوصَل (رعد/21) ـ که در آنها چندین حدیث در کنار توضیح معنای اصلی آیه ذکر شده است. در مجموع میتوان گفت این رویکرد ثعلبی موجب وحدت میان دو جریان مهم در فرهنگ اسلامی یعنی تفسیر قرآن و حدیث نبوی گردید.

بخش دهم: آخرین بخش به بررسی ساختار تفسیر ثعلبی و تبویب و نظم صوری آن اختصاص یافته است. در آغاز بخش صالح ضمن بحثی مختصر دربارهی تفاسیر دایرةالمعارفی و مدرَسی ـ که پیشتر بهتفصیل طرح کرده بود ـ به مقایسهی تفسیر ثعلبی و طبری در میزان اهمیت و اثرگذاری آنها در سنت تفسیر کلاسیک قرآن پرداخته است. بهگفتهی او محققان معاصر متفقاند بر اینکه طبری دورهای جدید را در تفسیر پی ریخت و آن را به کمال رساند اما پس از او تفسیر رو به زوال نهاد و در سدههای میانی جز تعداد انگشتشماری همچون زمخشری و فخررازی نمیتوان از مفسر قابلذکر دیگری سخن گفت. صالح چنین تصویری از تاریخ تفسیر را غیرواقعی و اسطورهای دانسته و معتقد است که طبری اگرچه پایهگذار دورهی کلاسیک تفسیر است، نقطهی اوج و کمال آن بهحساب نمیآید زیرا معمولاً این تفسیر که متعلق به گونهی تفاسیر دایرةالمعارفی است با تفاسیر مدرسی نظیر تفسیر بیضاوی مقایسه شده که قیاسی نادرست و غیرمنصفانه است، درحالیکه این تفسیر اگر با تفاسیر همتای خود بهویژه تفسیر ثعلبی مقایسه گردد نتیجهی دیگری حاصل خواهد شد.

ثعلبی در مقدمهی الکشف بر تفاسیر گروهی از مفسران پیش از خود بهلحاظ صورت و ساختار ـ و نه محتوا ـ خرده میگیرد و بر همین اساس از طبری بهسبب تطویل و تکرار در ذکر طرق و روایات که موجب ملال خواننده و مانع مراجعهی آسان به تفسیر میشود انتقاد کرده و در ادامه تأکید میکند که خود با نهایت توانش تفسیری مهذّب و ملخّص و مفهوم و منظوم مینویسد بهگونهای که فهم و استفادهی آن برای همگان میسر باشد. صالح از این گفتههای ثعلبی به این نتیجه رسیده که تبویب و تنظیم بدنهی تفسیر از دلمشغولیهای اصلی ثعلبی بوده است. بهگفتهی صالح طبری برای جداسازی مطالب تفسیری از یکدیگر با پیروی از سبک پیشینیان از تعابیری چون «القول فی تأویل قوله تعالی» استفاده کرده اما ثعلبی هم در مقدمه و هم در متن تفسیر برای جداکردن بخشهای مختلف واژهی باب را بهکار برده که این کار وی نیز همراه با نوآوری است.

مثلاً طبری ذیل آیهی الّذین یؤمنونَ بِالغیب (بقره/3) اگرچه توضیحات مفصلی دربارهی ایمان ذکر کرده اما بههردلیلی نخواسته مسائل کلامی مرتبط با آن را مطرح و مجموعاً بحث قابلقبولی را در این زمینه عرضه کند. در مقابل، ثعلبی ـ شاید با سرنخ گرفتن از طبری ـ این آیه را مجال مناسبی برای طرح بحثی مستقل دربارهی ایمان یافته است. وی در ذیل این آیه با بهکارگیری عنوان «فصلٌ فی الایمان» بخشی جداگانه را به مسائلی چون تفاوت اسلام و ایمان و رابطهی ایمان و سرنوشت اختصاص داده است. صالح موارد متعدد دیگری از این دست یعنی موضوعات کلامی و فقهی و گاهی نیز موضوعاتی کاملاً استطرادی را که ثعلبی در متن تفسیر فصل مستقلی را به آنها اختصاص داده برشمرده که از جملهی آنهاست تقوا، اخلاص، توکل، خلیفه، حج، روزه، مهریه و قلم.

صالح علاوهبر «فصل» به اصطلاح مسألة در الکشف توجه کرده و آن را نشاندهندهی ذهنیت آموزشی ثعلبی دانسته است. درواقع ثعلبی با بهکارگیری ساختار «مسأله و جواب» بهصورتی منظم درصدد بازگویی و دفاع از آرای اهلسنت در برابر پرسشگران و احیاناً منتقدان غیرسنی است. بهترین نمونه از این دست تفسیر آیهی و قُلنا یا آدمُ اسکُن أنتَ و زوجُک الجنة (بقره/35) است که ثعلبی در همین قالب اشکال قدریه دربارهی مراد از الجنة در آیه را طرح کرده و به آن پاسخ داده است. صالح توجه به این نکته را وامدار جورج مَقدسی است که مقالهای دربارهی روشهای آموزشی در سدههای میانی اسلامی (1974) نوشته است.

صالح در پایان این بخش که پایان جنبههای دهگانهی روششناختی تفسیر ثعلبی نیز هست مینویسد که ثعلبی درِ تفسیر قرآن را به روی جریانهای مختلف فرهنگ عربی ـ اسلامی گشود و به این سنت و حرفه اجازه داد تا با میراث بهجایمانده از این جریانها رویاروی گردد. در یک کلام الکشف و البیان حلقهی مفقودهای است که ظهور تفاسیری چون کشاف زمخشری و تفسیر کبیر فخررازی را دو یا سه قرن پس از تفسیر طبری موجه میسازد.

 

فصل هفتم

در هفتمین و آخرین فصل کتاب ــ که شاید درخشان‌ترین فصل آن باشد ـ اهمیت و نقش تفسیر ثعلبی در سیر تفسیرنگاری و به‌ویژه تأثیر آن در آثار تفسیری و کلامی سده‌های بعدی بررسی شده است. صالح بخش نخست این فصل را که به شناساندن جایگاه الکشف‌والبیان در میان تفاسیر اهل‌سنت اختصاص یافته، با معرفی دو تفسیر مهم که اساس آنها بر الکشف  ثعلبی و الکشاف زمخشری بوده، آغاز کرده است؛ یکی الإنصاف‌فی‌الجمع‌بین‌الکشف‌والکشاف تألیف مجدالدین ابن‌اثیر(م606) که امروزه اثری از آن نیست؛ و دیگری فتوح‌الغیب‌فی‌الکشف‌عن‌قِناع‌الریب نوشتهی شرف‌الدین طیبی(م743) که نسخه‌های متعددی از آن در کتابخانه‌های دنیا موجود است.

صالح در ادامه ضمن توضیح این مطلب که چرا تفسیر طبری تا این حد اهمیت یافته که از آن به‌عنوان برترین تفسیر قرآن یاد می‌شود، با عرضهی شواهد و قرائنی نشان می‌دهد که تفسیر ثعلبی در مقایسه‌با این تفسیر تأثیر به‌مراتب بیشتری بر تفاسیر پس از خود گذاشته است. به‌نوشتهی او میراث تفسیری سه قرن نخست هجری دو بار مستقل از یکدیگر گردآوردی شد: یک‌بار به‌دست طبری و بار دیگر به‌دست ثعلبی. از قرن پنجم به بعد مفسران که رغبت چندانی به مراجعهی مستقیم به این مطالب نداشتند، بیشتر با واسطهی این دو مفسر از آنها نقل می‌کردند که البته سهم ثعلبی در این میان بیش از همتای خود بود و حتی تلاش ابن‌تیمیه در راستای طبقه‌بندی و ارزش‌گذاری تفاسیر ـ که در ضمن آن اثر طبری را برترین تفسیر قرآن معرفی کرد ـ نیز نتوانست چندان تأثیری بر این جریان بگذارد.

صالح ـ علاوه‌بر دو تفسیر ابن‌اثیر و طیبی ـ تفاسیر دیگری را که مستقیماً تحت‌تأثیر تفسیر ثعلبی نوشته شده‌اند نام می‌برد: البسیط واحدی که مؤلف آن نزدیک‌ترین شاگرد ثعلبی بوده است؛ معالم‌التنزیل بغوی که بازسازی‌شدهی تفسیر ثعلبی با حذف قسمت‌هایی از آن است؛ و لباب‌التأویل خازن که تلخیصی از تفسیر بغوی است. به‌نظر صالح میزان اثرگذاری تفسیر ثعلبی در تاریخ تفسیر با هیچ تفسیری جز کشاف قابل‌مقایسه نیست. به‌همین‌دلیل و به‌سبب رواج تفسیر زمخشری به‌ویژه در سنت مَدرسی، صالح بخش‌هایی از آن را به‌دقت مطالعه و با تفسیر ثعلبی مقایسه کرده است. او با تطبیق روایات فضائل سور و بررسی توضیحات این دو مفسر ذیل پنج آیه به‌عنوان نمونه، به این نتیجه رسیده که زمخشری به‌رغم اینکه در هیچ جا نامی از ثعلبی نبرده، الکشف را پیش چشم داشته و حتی آن را چارچوب اصلی تفسیر خودش قرار داده است. وانگهی او در مقام متکلمی معتزلی در بخشهایی از تفسیرش غیرمستقیم آرای تفسیری ثعلبی را ـ که از مهمترین مفسران ضدمعتزلی در آن عصر بوده ـ به نقد کشیده است. صالح همچنین با بررسی الجامع‌لأحکام‌القرآن ـ که به‌خلاف کشاف تفسیری دایرةالمعارفی است ـ نشان داده که قرطبی بخش اعظمی از الکشف را در تفسیرش گنجانده تاجاییکه حتی اقوال متصوفه ـ البته بدون ذکر نام‌های صوفیان ـ و برداشت‌های شیعه‌پسند را با توضیحاتی در ردّ و نقد آنها نقل کرده است. مراجعه به فهارس تفسیر قرطبی کثرت استناد وی به اقوال ثعلبی را به‌خوبی نشان می‌دهد.

در بخش دومِ این فصل منازعات کلامی شیعه و سنی و نقش تفسیر ثعلبی در بحبوحهی این نزاع‌ها بررسی شده است. ‌به‌نوشتهی صالح ورود زمخشری به عرصهی تفسیر با توجه به شهرت و اعتبار او در ادب و لغت زنگ خطر را برای جریان اصلی اهل سنت به‌صدا درآورد و آنان را متوجه این امر کرد که علمای صاحبنظری که از این پس وارد این حوزه می‌شوند، حرفهای زیادی برای گفتن خواهند داشت و نمی‌توان آنها را نادیده انگاشت، به‌ویژه آنکه همانند زمخشری از معتزلیان باشند. نخستین هشدار در این رابطه را قرطبی (م671) به‌طور غیرمستقیم طرح کرد. وی در مقدمهی تفسیر خود تذکر داد که صِرف آشنایی با عربیت برای اقدام به تفسیر قرآن کافی نیست و مفسر باید از شرایط سنتی مورد نیاز برای تفسیر برخوردار باشد. اما ماجرا به همین‌جا ختم نشد.

از نگاه صالح نقطهی اوج این داستان نقشآفرینی ابنتیمیه در تاریخ تفسیر با نگارش کتاب مقدمة‌فی‌أصولالتفسیر است. ابنتیمیه بهخلاف قرطبی که بهگونهای مبهم و سربسته سخن گفته بود، آشکارا معتزله را در تفسیر قرآن خطاکار دانست و مهمتر آنکه در اصول تفسیری خود هیچ نقش و جایگاهی برای عربیت و آشنایی با زبان و ادب قائل نشد. وی با این کار روش تفسیری را بنا نهاد که پس از او به «تفسیربهمأثور» شهرت یافت. اصول و مبانی او و داوریاش دربارهی تفاسیر پیشینیان چنان تند و گزنده بود که برخی از مفسران وفادار به اعتقادات اهلسنت نیز از گزند حملات وی در امان نماندند. از جملهی این مفسران ثعلبی است که ابن تیمیه او را بهسبب نقل روایات فضائلسور و قصص عجیب و غریب در تفسیرش به کماطلاعی و بیمایگی در شناخت حدیث متهم کرده و در جایی گفته که نه در احکام و نه در فضائل اشخاص نمیتوان به روایات ثعلبی استناد کرد. اما صالح ریشهی این انتقادات گزنده را جای دیگری میداند.

صالح در تبیین چرایی مخالفتهای شدید ابنتیمیه با ثعلبی تحلیل بدیعی ارائه کرده است. بهاعتقاد او ریشهی این امر را باید در منازعات کلامی و جدلی سنی ـ شیعی که در قرن هفتم به اوج رسیده بود جست. شیعیانِ این دوره برای ردیهنویسی بر اهلسنت شگردی جدید را بهکار گرفتند: یافتن شواهدی از منابع اهلسنت در تأیید عقاید شیعه؛ و تدوین آثاری بر این اساس را آغاز کردند. یکی از مهمترین منابعی که چنین امکانی را در اختیار آنان میگذاشت تفسیر ثعلبی بود که ـ چنانکه پیشتر گفته شد ـ حاوی روایات و مطالبی شیعهپسند بود. آثاری چون العُمدة فیعُیونصِحاحالأخبار و خَصائصالوحی‌‌المبین از ابنبطریق(م600)، عَینالعبرةفیغَبنالعترة از احمدبنطاووس(م673) حاصل تلاش متکلمان شیعه در قرن ششم و هفتم است که بر همین اساس تدوین یافت. نشاط علمی در این تألیفات با اثر مشهور علّامهحلّی(م726) یعنی مِنهاجالکِرامة فیمَعرفةالامامة به اوج خود رسید. ابنتیمیه که معاصر حلّی بود مهمترین اثر ضدّشیعیاش را بانام منهاجالسنةالنبویة در هفت جلد در ردّ کتاب حلی نوشت و در جاهای متعددی از آن ثعلبی را ـ که بسیاری از استدلالهای حلّی مبتنیبر منقولات اوست ـ به بیمایگی و عدم تشخیص صحت و سقم حدیث متهم کرد. بنابراین بهنظر میرسد مقصود ابنتیمیه از این انتقادهای تند و تیز از ثعلبی، خلعسلاح کردن متکلمان شیعه در احتجاجات کلامی بوده تا از این طریق بتواند بر آنان فائق آید. موضعگیری ابنتیمیه بر همفکران او در نسلهای بعدی نظیر سیوطی(م911) و محمدحسینذهبی(صاحب التفسیروالمفسرون) نیز اثر گذاشته است.

 

صالح در بعدالتحریر که در پی فصل هفتم آمده دربارهی نسخهی چاپی تفسیر ثعلبی ـ که پس از اتمام پژوهش به دست او رسیده ـ سخن گفته است. وی ضمن تقدیر از توجه به تصحیح این اثر، در عباراتی مختصر از مصحح آن انتقاداتی کرده است. ضمائم سهگانهی کتاب نیز بهترتیب اختصاص دارد به: معرفی نسخههای الکشفوالبیان؛ معرفی و شرححال مختصر استادان ثعلبی؛ و فهرست کامل آندسته از منابع ثعلبی که امروزه در دست نیست. کتابنامهای مفصل و دقیق که شامل فهرست نسخ خطی و آثار چاپی مورد استفادهی مؤلف به زبانهای عربی و اروپایی است، به همراه نمایهای عمومی پایانبخش کتاب است.


پینوشتها

 



مشخصات کتابشناختی این اثر عبارت است از:

Ignaz Goldziher, Die Richtungen der islamischen Koranauslegung, Leiden 1920;

این کتاب اخیراً با نام گرایش‌های تفسیری در میان مسلمانان (انتشارات ققنوس 1383) به فارسی ترجمه شده است.

 نگاه کنید به:

Harris Birkland, The Lord Guideth: Studies on primitive Islam, Oslo 1956.

 نگاه کنید به:

Margaret Malamud, "The politics of Heresy in Medieval Khurasan: The Karramiyya in Nishapur", Iranian Studies, 27 (1994), pp. 37-51.

 نگاه کنید به:

Josef van Ess, Ungenutzte Texte zur Karramiya, Heidelberg 1980, pp. 41-55.

مشخصات کتابشناختی این اثر عبارت است از:

John Wansbrough, Quranic studies, Oxford 1977.