صفحه اصلي
نقشه سايت
تماس با ما
 
   

—►یادداشت‌های پراکنده◄—



به‌ بهانه اولین سالگرد گلدن‌گلوب جدایی

یکشنبه ـ 24 دی 1391

«به‌ بهانه اولین سالگرد گلدن‌گلوب جدایی» پارسال در چنین روزهایی «اصغر» [= خوانشِ ایرانی واژه «اُسکار»! به ذوق محسن نامجو] گوی طلایی «جدایی» را از دست مدونا گرفت. این گلدن‌گلوب شاید حتی بیش از اسکار به دل ایرانی‌ها چسبید. آن ایام در غربت غرب بودم و شنیدن این خبر برایم شادی مضاعفی به همراه داشت. پس از این جایزه و به‌ویژه بعد از «اسکارِ اصغر» بسیار درباره این «جدایی» دوست‌داشتنی گفتند و نوشتند و شنیدیم و خواندیم و لذت بردیم؛ یادش به خیر. از حُسن اتفاق در تعطیلی گذشته فرصت شد دومین فیلم کارنامه کارگردانی اصغر فرهادی را دوباره ببینم. توانایی فرهادی در بیان هنری مسأله‌های روز جامعه را از همین فیلم او که ساخته ده سال پیش است هم می‌شود فهمید. پیش از هر چیز، عنوان ابهام‌آمیز فیلم جلب نظر می‌کند: «شهر زیبا» (هم نام محله‌ای در تهران که کانون اصلاح و تربیت در آن قرار دارد و هم وصفی شاید کنایه‌آمیز برای خود تهران). در شهر زیبا، فرهادی دشواری‌‌های اجرای حکم «قصاص» و تنگناهای التزام به «نابرابری دیه زن و مرد» در قوانین حقوقی را روایت می‌کند. در سکانسی صدثانیه‌ای در اواسط فیلم گفتگویی پینگ‌پنگی میان اعلا (جوانی بزهکار با سابقه سرقت اما ظاهراً نماینده‌ای از عقل عرفی جامعه) و پیش‌نماز مسجد (سیدی نسبتاً اهل زندگی اما سخنگوی رسمی شریعت) رخ می‌دهد که شاید گویاترین و درخشان‌ترین سکانس‌ فیلم باشد. موضوع گفتگو اجرای حکم قصاص اکبر (دوست اعلا) است که دختری را کشته است و پدر فقیر آن دختر تنها به شرط پرداخت نیمی از پول دیه به خانواده اکبر می‌تواند او را قصاص کند. دیالوگ شنیدنی این دو شخصیت ـ که عصاره‌ای از بحث‌های فنی مربوط به موضوع را نیز در خود دارد ـ شاید دیالوگی میان شرع و عرف باشد. از این دست دیالوگ‌ها و سکانس‌ها در شهر زیبا کم نیست. فیلم گاه چالش‌‌های قانون و اخلاق و گاه تعارض‌های عقل و دین را در بستر واقعیت‌های روان‌شناختی و جامعه‌شناختی پیش چشم بیننده می‌گذارد. اما فرهادی نه عالم اخلاق است نه فیلسوف دین است و نه نواندیش دینی؛ حقوق‌دان، جامعه‌شناس یا روان‌شناس هم نیست، او فقط روایت‌گر است، روایت‌گر پرسش‌ها، دغدغه‌ها و نیازهای انسانی مردمان شهر، که خواسته یا ناخواسته دچار وظیفه دشوار «زندگی» شده‌اند و هر روز و هر ساعت باید «انتخاب» کنند. فرهادی اما عادت ندارد به جای آنها زندگی کند و تصمیم بگیرد، او فقط قصه‌اش را می‌گوید و می‌گذرد و انتخاب را برای بیننده/ مردم می‌گذارد، چه در «شهر زیبا» چه در «جدایی». اوج کار فرهادی در آثار قدیم و جدیدش داستان‌پردازی استادانه اوست، چنانکه کار حرفه‌ای‌اش را نیز با «داستان یک شهر» در تلویزیون کلید زد. فرهادی به‌راستی قصه‌گوی شهر ماست، شهری که چندی است نازیبایی‌ها امانش را بریده، اما هنوز هم می‌توان به زیبایی‌های آن امید بست و آن را زیبا دید. ای کاش فرهادی قصه‌گوی شهر ما بماند و «جدایی» او را از «شهر زیبا»ی ما نگیرد و هزاران «داستان‌ یک شهر» را زیرکانه و هوشمندانه روایت کند.


خروج